عشق و حسرت

آشنای دلم
نویسنده : نادیا - ساعت ٥:٥٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳٠ خرداد ،۱۳۸٧
 

تقدیم به یگانه ام .م. از طرف سورینا

عاشق چشم های زیبایت شدم

                         خواستم چشم ببندم، دیدم که رسوایت شدم............م.

دیوانه ی حرفهای نابت شدم

                        خواستم گوش ببندم ،دیدم که شیدایت شدم................م.

مبتلای دل عاشقت شدم

                         خواستم دل نبندم ،دیدم که بیمارت شدم...........م.

شعر:از سیاوش م

نظر یادت نره دوست گل  

تقدیم به اونی که دوسش دارم .م.

* تو آبروی عشقی *

ای خالق هر قصه ی من این منواین تو  

بر ساز دلم دخمه بزن این منو این تو

هر لحظه جدا ازتو برام ماهی و سالی

با هرنفسم داد میزنم جای تو خالی

منم عاشق نازتو کشیدن

به خاطرتوازهمه بریدم،تنها تورو دیدن

منم عاشق انتظارکشیدن

صدای پاتوازکوچه شنیدن،تنها تورو دیدن

تو اون ابربلندی که دستات،شفای شوره زاره

تو اون ساحل دوری که هرموج به توسجده بیاره

تو فصل سبزعشقی که هرگل بهاروازتو داره

اگه نوازش تو نباشه گل گلخونه خاره

تو آخرین کلامی که شاعر،توهرغزل میاره

بدون تو خداهم توشعراش دیگه غزل نداره

بمون که شوکت عشق بمونه،چه قصه گوی عشقی

نگو که حرمت عشق شکسته،تو آبروی عشقی

منم عاشق نازتو کشیدن

به خاطرتوازهمه بریدم،تنها تورو دیدن

منم عاشق انتظارکشیدن

صدای پاتوازکوچه شنیدن،تنها تورو دیدن

****

تقدیم با عشق به محمد عزیزم                        * با من بگو از عشق *

 

هر روز عاشقانه درکنارتم ای عشقم

چون نسیم دربستر گلستان

با من بگواز عشق،ای آخرین معشوق

که برای رسوایی دنبال بهونم

بابوسه ای آروم خوابم رو دزدیدی

توشدی تعبیر رویای شبونم

من تو نگاه تو دنیامو میبینم

فردای شیرینم محمد من

چشمای تو افسانه نیست،که تموم خوابو خیالم بود

تقدیر من عشق تو شد،که همیشه فکر محالم بود

شبهاب تنهاییم همرنگ موهاته

آغوشتو وا کن،ای شاه مهتابیم

دلواپسی هامو باخنده ای کم کن

که تویی پایان تردیدوبی تابیم

من تو نگاه تو دنیامو میبینم

فردای شیرینم محمد من

چشمای تو افسانه نیست،که تموم خوابو خیالم بود

تقدیر من عشق تو شد،که همیشه فکر محالم بود

 

من که هرچی نگاه میکنم نظر ندادین آخه چرا منو اذیت میکنین؟

تورو به جون عشقتون نظر بدین دیگه....

**

 گل من: آرام باش ،توکل کن،تفکر کن،آستین ها را بالا بزن آنگاه دستان خداوند را میبینی که زودتر از تو دست به کار شده اند...

 

تو که خوشگل و شهره عالمی ،عالمی، عالمی .م.
تو که حس قشنگ حالمی ،حالمی ،حالمی .م.
نرو عشق تو با این آرزو ،آرزو ،آرزو .م.
تو که معجزه بخش خیالمی .م.
واسه ما بزار خندت گل کنه .م.
بزار دل واسه عشقت هول کنه .م.
که دلم به خیالت پر پر .م.
به امید و هوس سر میبره .م.

  خسیس جون: نظر نظر بده حتی یه کوچولو

اگه قسمت من تو بشی چی میشه چی میشه چی میشه؟؟؟

 

اگه دنیا بخواد منو تو تنها بمونیم 

واست میمونم جواب دنیارو میدم

توجه           توجه

یه سوال ضروری :

یه سوال دارم دوستان اگه پسورد ایمیلمو وارد کنم و بگه که بی اعتبار شده یعنی پسوردمو تغییر دادن، یا مشکل دیگه داره؟؟؟

راستی دوستان فعلا به ایمیلم که توی وبلاگم نوشته چیزی نفرستید چیزی نفرستید چون یکی داره منو اذیت میکنه و پسوردم رو تغییرداده با اینکه به کسی هم ندادمش؟؟؟؟ عجب زمونه ای

تورو خدا جواب منو بدهید البته توی این یکی ایمیلم:

nadiamohally@gmail.com

ممنون میشم نظرهم بدید

.....................................................................................

بقیه داستان: خاطره اولین روزی که عاشق شدم...وتولدی دوباره یافتم

قسمت آخر....  روز ابراز عشق . بیاد 17/2/1387

ادامه :به اینجا رسیدیم که من با دختر عمویش تماس گرفتم واون به من گفت که.....حدود یک سال ونیم دوساله که تو رو دوست داره وخیلی وقته که از من خواسته که با تو صحبت کنم ولی من تورو نمیدیدم .... در رابطه با این موضوع هم به هیچکس جز من نگفته چون یه جورایی با من راحت تره تا بقیه  و گفت که بهت بگم منتظرم میمونی تا اون روزی که بتونم  به خواستگاریت بیام ازت میخوام خوب فکر کنم و جوابمو بدی.... وقتی این حرفارو از اون شنیدم هم خوشحال شدم که اون به من ابرازعلاقه کرده وهم ناراحت بودم ازاین که مشکل خانواده های ما مشکلی نیست که به این سادگی ها حل بشه... چند روزی مپل یه مرغ سرکنده بیقرار بودم تا بعد از یکی دو هفته با دختر عموش تماس گرفتم وبا تردیدوناامیدی وترس گفتم که جواب من نه است .

چرا؟ دلیلش چیه؟

- فکر کنم دلیلش رو خودش میدونه ؟

- باشه من بهش میگم

روزها گذشت گاهی پشیمون میشدم و مدام خودم رو سرزنش میکردم که چرا جوابشو رد کردم من که انقدر دوسش داشتم .امابا اینکه جواب رد به داده بودم اون هنوز هم سر راهم می اومد... تا اینکه توی آذر ماه یک نمایشگاه نقاشی برگزار کردیم از روز اول نمایشگاه خداخدا میکردم که اونم بیاد تاروز آخر روز اختتامیه خبری از اون نبود دیگه ناامید شده بودم تا اینکه روز اختتامیه اومد لحظه ای که اومد تنها بود دوری زدوکارها را نگاه کردوخیلی زود بیرون رفت. چرا دروغ از رفتنش ناراحت شدم احساس کردم که دیگه کاری به کارم نداره .ده دقیقه بعد همراه پسر عمویم دوباره وارد شد ومن بودم که داشتم از خوشحالی پر در می آوردم. اما همون لحظه که اونا اومدند چند نفر او اقوام نزدیک ومشترک من واون هم آمدند نزدیک آنها رفتم وبا آنها سلام واحوالپرسی کردوم و در مورد کارهایم توضیح میدادم.تا اینکه اونا رفتندومن اونا رو بدرقه کردم وقتی به سالن برگشتم پسر عمویم واو که هنوز نرفته بودند . پسر عمویم جلویم ایستاد وگفت که کارت دارم. گوشه ای از سالن رفتیم و در مورد او با من صحبت کردوشماره خوش را به من داد که جوابمو و بهش بگم . از شما چه پنهون که خوشحال بودم که هنوزم منو دوست داره اما خیلی میترسیدم از مشکلات آینده و.....

روزها گذشت و نظرمو به پسر عمویم گفتم که مخالفم و او باز هم اصرار کرد که هنوز هم فکر کنم. چند بار همین موضوع تکرار شد و او کوتاه نمی آمد. تا اینکه روزی آمد که مثل اینکه یک نشانه بود. اون روز مادرم ومادراو وتعدادی دیگر به مشهد رفتند مثل سال قبل واین امیدوار کننده بود برای آینده.و توی همون روزا یعنی 17/2/1387 دلمو به دریا زدموبا او تماس گرفتمو از دلم برایش گفتم و با هم عهد بستیم که در مقابل تمام مشکلات بایستیم تا به هم برسیم و از آن روز منو او با اینکه حدوفاصله خود را رعایت میکنیم و برای هم تماس نمیگیریم و با هم قرار دیدار نمیگذاریم و فقط به دیدارهای به طور اتفاقی در سکوت بسنده کردیم . چون معتقدیم اطمینان خانواده نباید از ما کم شود و باید نجیب باشیم ودر خوشی به سر میبریم ولی الان که مدرسه ها تمام شده من خیلی کم اونو میبینم و دلم براش یه ذر. شده اما باید تحمل کرد ..... و هردو تصمیم گرفتیم که امسال واسه کنکور بکوب بخونیم تا قبول بشیم البته من سال آینده کنکور میدم...... من دارم واسه اون دعا میکنم که قبول بشه.......  وای خدا تا چندروز پیش ازعموم شنیدم که اون تصادف کرده منم همون لحظه توی آشپز خونه بودم داشتم آب میخوردم که اینو شنیدم.یهو لیوان آب از دستم افتاد وشکست.نمیدونید چه حالی پیدا کردم. شبش تا صبح ساعت 4 داشتم گریه میکردم. با اینکه عموم گفته بود گه سالمه فقط پاش یه کم ورم کرده .اما دلم راحت نشد تا اینکه فردا عصرش دیدم توی خونه تنهام. باهاش تماس گرفتم همین که گفت الو از شانس بدم مامانم اومد ومجبور شدم با لحنی که انگار با دوستم صحبت میکنم ازش خداحافظی کردمو وگفتم بعدا برات زنگ میزنم. و هنوز نتونستم خبری ازش کسب کنم دلم خیلی نگرانه میترسم.... منتظر یه وقتم که باهاش تماس بگیرم...........

من براتون دعا میکنم....تورو خدا براش دعا کنید .برای هر دومون....

  

دوستان نظر بدید دیگه

---------------------------------------

 

آدرس ایمیل جدیدم .به قبلیه چیزی نفرستید به این بفرستید.

nadiamohally@gmail.com 

اون غیر فعال شده


 
comment نظرات ()

 
دل غمزده ی من
نویسنده : نادیا - ساعت ٥:٥٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳٠ خرداد ،۱۳۸٧
 

ای تکیه گاه و پناه من .

                      زیباترین لحظه های من .م.

                                            پر عصمت و پر شکوه من .م.

                                                                   درتنهایی و خلوت منی .م.

تقدیم به زبیاترین عشق دنیا محمد از طرف سورینا

 

دیریست که دلدار پیامی نفرستاد .....

نظر بدید دیگه یادتون نره

----------------------------------------------------------------------------------------------

تقدیم به محمد که زیباترین عشق منه (سورینا)

مهتاب شبای تارم نیستی که ببینی......

ای خدا این وصل را هجران مکن            سرخوشان عشق را نالان نکن

ای زیبا ی من دلم برایت تنگ شده . برای دیدنت لحظه لحظه هایم را به قیمت جان سپری میکنم.....گلم میدونی این خاطره رو کی نوشتم توی دفتر خاطراتم روزی که تو خیلی خیلی شاد بودی (روز شنبه ساعت 11:45 شب 28/2/87 )شاید یادت نباشه که چه روزی بود اما من بهت میگم روزی بود که تیم محبوبت یعنی پرسپولیس پیروز شد ............................ گل من میدانم که امروز شادمانی من هم از شادی تو خوشحالم ، اما نمیخواهم از تو چیزی را پنهان کنم من امروز خیلی دلم برایت تنگ شده آنقدر که دلم از بی تو بودن گرفت . دل من بی تو تنهای تنهاست. پر غمو اندوه...ای کا خدا هیچ وقت تو را با من آشنا نمیکرد ای کاش با هم قوم و خویش نمی شدیم آن هم اینطور با نارضایتی ؟؟؟ که حالا این گونه بیقرار دیدنت باشم و..... به هوایت پر میکشد . من هر شب  نیمه های شب دست به دعا میشم :که ای خدا ما را ناامید نکن ...به امید پیروزی وصال بر هجران چه گریه ها وناله ها که نکردم ...وحالا امروز احساس غربت میکنم حتی توی اتاق خودم چون خیلی وقته که به قلب منتظرم سر نزدی ،حتی یه نگاه ...پیروزی تیم محبوبت پرسپولیس رو بهت تبریک میگم...شنیدم که خیلی شادی،من ازخدامه که همیشه شاد باشی...امروزکه خیلی منتظر دیدنت بودم اما دیگه ناامیدشدم و از قاصدک دلم سراغ تو را گرفتم و او گفت :غصه نخورای عاشق تنها برو وشادمانی کن که او هم امروز شادمان است .... بی اختیار اشک از چشمهایم جاری شد................

من امشب تنهای تنهایم ،تو فکرتم ،دل داره پر پر میزنه. تواین شبای بی کسی فقط تنهایی با منه... با زبان سکوت برایت مینویسم ای زیباترین زیبایم :تو شبی،اما پر نوری مثل یه شعله ی شمع ، نه مثل یه مشعل ... تو بزرگی و با عظمت مثل یه ستاره ی پر نورودرخشان که حتی توی شبهای ابری ام هم تابان ودرخشانه.... گلم به عشق پاکمون قسم که من دیگه طاقت دوریت رو ندارم. لحظه هایی که تورو ندارم ونیستی لحظه های سوخته هستند. گلم مرا دریاب با دل دریایی ات ...

امشب هم مثل هر شب دلم به یاد تو در رویاها و خاطرات گذشته پرواز میکند ، پروازی که دلم را به درد می آورد امشب درتنهایی خود باروحی سرد و منجمدبرای تو مینویسم ....برای تو که مهربانترینی ، برای توکه عزیزترین، یگانه ترین گل محمدی قلبم هستی .......م..

امشب تو در جشن مشتاقان این پیروزی ومن تنهای تنها.......... خوشابه حال دلت که شاداست........گل من راستش را بخواهی من به آن دوستانی که همیشه وهمه جا با تو هستندو در کنارتو حسادت میکنم چون با فرشته ی مهربانی همچون تو همراهند.....ولی من عاشق ودلخسته ی تو باید به رسم روزگار.................. گل من گاهی اوقات انقدر ناامید به رسیدن تو میشوم که دلم میخواهد خودم را ازاین دنیای واهی خلاص کنم ..........میدانم ناامیدی گناه کبیره است اما..........

امشب از تو مینویسم ...از تو.... امشب دلتنگی هایم را به ستارگان شب درمیان گذاشتم اما آنها هم مرا تمسخر کردند.... سرم را به شیشه پنجره میگذارم نگاهی به سرنشینان این دنیای بی مروت می اندازم ، هر از آدمیان شادمانند و مسرور وکسانی که سعی بر این دارند که مرا از فکر تو دور کنند.... اما چه ساده اندآنها ....زیرا که من هر دم به یادت هستم و نفس میکشم، توی شوق زندگی من ، تویی دلیل بودنم .................

تصمیم گرفته امامشب با تو یگانه ام صحبت کنم.وتمام ناگفته هایم را دراین دفتر دل بنویسم تا که روزگاری به دست تو برسد وازاوضاع واحوال من ودل باخبر شوی......

کاش میتوانستم دلت را درگوشه ای از چشمانم دفن کنم تا دیگر با بیقراری در جست وجوی تودرترانه های پاییزی نباشم ... پاییزفصل توفصل تولدتوو بهار فصل من ....به یمن آمدنت سرنوشت من چه زشت وچه زیبا رقم خورد..... تو در پاییز آمدی و من در بهارولی فصل آمدن ما اشتباهی بود زیرا که تو بهار بی خزانی و من پاییز زرد .....کاش امشب تورا ببینم میدانم که محال است....حتی خدا هم دیگر به خواسته هایم بی اعتناست....مانده ام که از کدام دردم به تو بگویم از کجا شروع کنم قصه ی تلخم را ... غم هایم مثل یک کلافی سردرگم که نه آغازی دارد ونه پایانی ...ای کاش میدانستی که روزهایم بی تو سردوسوت وکور است...چراغ آسمانم بدون تو خاموش است وشبهایم سردوتاریک و وحشتناک است ودلم رابه درد می آورد...کجایند آن چشمان پر مهرت،یگانه ام.... ومن چه ساده برای نبودنت اشک میریزم ...توکجایی که ببینی دل من چه زجری میکشداز نبودنت...........................

دوستت دارم.م...........عاشقانه ................صادقانه .................بی بهانه............................دوستت دارم

نظر بدید دیگه واسه این دل عاشق


 
comment نظرات ()

 
دلتنگتم
نویسنده : نادیا - ساعت ٥:٥۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳٠ خرداد ،۱۳۸٧
 

اول به نام عشق - دوم به نام تو  -سوم به یاد مرگ - بر لوح شیشه ی قلبت بنویس: یا تو و عشق یا من و مرگ            

آدم عزیزانشو فراموش نمیکنه بلکه به ندیدنشون عادت میکنه.....تقدیم به کسی که عادت به ندیدنش مثل فراموش کردنش غیرممکنه

تقدیم به .م. عزیزم

 

ای که دور از من در یاد منی،.م.

باخبر باش که دنیای منی،  .م.                           

 شادیت شادی من، غصه ات غصه من .م.               

، قلب من خانه تو، خانه ات قبله من.م

 

آدرس ایمیل جدیدم .به قبلیه چیزی نفرستید به این بفرستید.

nadiamohally@gmail.com 

اون غیر فعال شده

 

عشق یعنی: طغیان دل، اما لب فرو بستن.

عشق یعنی: با چشم سخن گفتن و با حسرت سکوت کردن

 

متولد ماه مهره و رودست نداره.م.

لنگشو پیدا کردی جایزه بگیریدازمن

دلم گرفته. از همه کس و همه چیز.

بیشتر از همه از خودم .

هر چی سعی میکنم نمیتونم شاد باشم وقتی تو نیستی .م.

در دلم آرزوی آمدنت می میرد

                         و میان من و تو فاصله جا میگیرد                 

  من در این دشت جنون تنهایم

                                       من از این فاصله ها بیزارم

یک بار خواب دیدن تو به تمام عمر می ارزد ، دوستت خواهم داشت بیشتر از دیروز

باکی ندارم از هیچ و هر کس که تو را دارم ،عزیز دل .

خودم عهد بستم بار دیگرکه تورا دیدم،بگویم از تودلگیرم. ولی باز تو را دیدم و گفتم : بی تومیمیرم

 

تو رو خدا نظر یادتون نره ، دوستان

------------------------------------------

تقدیمت میکنم ای عشق زیبایم

چیزی ندارم که بگم       

هنوز چشام بارونیه

بارونی لبخندِ تو

غُصه حالا زندونیه

چیزی ندارم که بگم

قصه های همیشگی

لک کرده احساس تنو

مشکل بی ستاره گی

بارون که نم نم می باره

انگار دلم امید داره

ابرای تیره هم میگن

دل ما هم تنگه آره

اما فردا نه پس فردا

آخرش آبی تر میشم

تا دوباره جمع بشه باز

درد و گِله ما می بارم

می بارم اما چه آروم

دوستت دارم.م.

یه نگاه به ما بکن کم که نمیشه از چشات

از طرف سورینای عاشق به یه عشق خیلی بزرگ محم

 

 

ای رفته تا دور دستان!

                   انجا بگو تا کدامین ستارهست

                   روشن ترین همنشین شب غربت تو؟

                  ای همنشین قدیم(؟!!!!.م.)شب غربت من؟!

 

ای تکیه گاه و پناه

غمگین ترین لحظه های کنون بی نگاهت تهی مانده از نور

در کوچه باغ گل تیره و تلخ اندو

در کوچه های چه شبها که اکنون همه کور.(؟!!!!!!!!!!!)   کجایی گلم؟؟؟

دوستت دارم میدونی این کاردله کناه من نیست


 
comment نظرات ()

 
توجه دوستان
نویسنده : نادیا - ساعت ٥:۱٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٧ خرداد ،۱۳۸٧
 

راستی دوستای عز یزبه ایمیلم فعلا چیزی نفرستید25خرداد که رفتم ایمیلمو چک کنم نمیدونم کی پس ورد منوبلد بوده ورفته کلمه عبورم روتغییر داده نمیدونم چیکار کنم.اگه حل نشد شاید یه ایمیل دیگه ساختم . چه طور این مشکل روحل کنم داداشم هم که تنها کسیه که سر در میاره الان اینجا نیست؟؟؟؟؟؟؟؟حل شد بهت خبر میدم....... اکی

تو وبلاگم نظر بدهید منتظرم

 

آمدی بر گوشه دلم نشستی نگاهت را به نگاهم گره زدی خندیدی
اثرت را بر قلبم نگاشتی احساسم را آسمانی کردی مرا سرشار از خودت کردی
و .... تمام وجودم را برداشتی و رفتی......... من ماندم و یک جسم لخت و بیروح
م .........


 
comment نظرات ()

 
خاطره با هم بودن
نویسنده : نادیا - ساعت ٥:٠۸ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٥ خرداد ،۱۳۸٧
 

تا صادقانه به او عشق بورزم .

تقدیم به اونی که میدونم ازم دلگیره .ولی من هنوز همون جوری دوستش دارم  گل من . . ...یه دنیا معذرت منو پذیرا باش .  تقدیم به تو گل من .م. با دنیایی از عشق

-----------------------------   

من نمیدونم چه طور شد ، من چه جوری دل سپردم

من فقط دیدم که چشمات ، پر بارونه و خواهش

عاشقونه منو برده ، تا ته حس نوازش

سورینا .ن. تقدیم به عزیزتینم که ازم دلخوره  محمد

----------------------------

میدونم کشور آلمانو دوست داری پس به زبون آلمانی بهت میگم :

Ich Liebe dich .M.

دوستت دارم .م.

سورینا  .ن. تقدیم به گلم . محمد

-----------------------

دوستای گلم نظراتونو به ایمیل من بفرستید .... تورو خدا نظر بدین.

  حرفایی رو که نتونستید به عشقتون بزنید برای من بفرستید من توی ایمیلم براش مینویسم  .

nadyamohally@gmail.com ایمیل من :   

nadya111000.persianblog.ir:  وبلاگ من

حرفایی که چهارسال توی سکوت ماند .چهارسال به انتظار ماند .چهارسال مهر سکوت برزبان خود زدموهیچ نگفتم ... اما گلم میدانستم که روزی طاقتم به سر می آید و..... چهار سال در حسرت تو ماندم تامدتی پی دریافتم که تو هم همانند من عاشقی . ببخش نمیگویم عاشقی، میگویم گرفتاری ،گرفتار دوست داشتن زیرا که فهمیدم دوست داشتن از عشق برتر است .... پس از چهار سال انتظار در جاده عشق تو بالاخره آمدی... آمدی دل مرا در عشقت سوزاندی... و چه زیبا به من گفتی که دوستت دارم ومرا به اوج خوشبختی بردی .هرچند که در آن لحظه که باید میگفتم دوستت دارم نگفتم یعنی نتوانستم ..... ومن حالا به تو گلم میگویم که عاشقانه دوستت داشتم و دارم و خواهم داشت... حتی اگر دنیا هم جلویم بیاستد .من تورا میخواهممممممم 

به امیدی که حرفامو بخونی. حرفامو اینجا نوشتم بیا عزیزم بیا که دل بی تو آرزوی مرگ دارد ورویایش مرگ است ................ از من دلگیر نباش ........ مهربانم.

نظر بدین دوستای عزیز واسه این دل تنگم

تقدیم به ..م.. از طرف سورینا .ن.

لحظه های تلخ انتظار برای رسیدن پیامی از تو ....

گل من... دل غم زده ی من، هوای پرواز کردن توی آسمون چشاتو داره ..... دلم میخواد پرواز کنم و برسم به تو ای عشق من .... رسیدن به تو ای گل معطر من ...رسیدن و دیدن همه عاشقای دلشکسته مثل منو تو...دلم میخواد پرواز کنمو پروانه هایی که بال هاشون رو در آتش شعله شمع سو ختن رو تماشا کنم و.... ولی چاره چیه؟..... جز اینکه عکس تو را در رویاهام بکشم و به یاد خاطره های شیرین اون روزها بیافتم به یاد چهره ی زیبا و لب خندان تو...و حسرت روزهای با تو بودن رو بکشم... ای کاش به دل پاک و مهربونت برسم...ای کاش تو رو ببینم تو این روزای تلخ ...ای کاش حتی برای یک ثانیه ببینمت عشق قشنگم و دل برای لحظه ای از غصه رها شود........چرا نیستی ؟ چرا ؟چرا از چشمان عاشقم عشق را نمی یابی.. دل پر تب وتابم را آرام نمیکنی....نکند بعد این همه انتظار دیگر مرا نمیخواهی...ای کاش به تو برسم... و آنگاه آنقدرقدرتمند میشوم که همه ی دستهایی که از هم جدا مانده اندرا به هم می رسانم تا دیگر هیچ عاشقی مثل من از درد آرزوی مرگ نکند ودیگر هیچ عاشقی در این دنیا نباشد که بادلی شکسته به انتظار عشق خود ننشیند....با اینکه میداند...........................

اما چه کنم که تو نمی آیی به دیدارم....گل من آنقدر دلم برایت تنگ شده که حتی خاطرات با هم بودنمان هم دردم را دوا نمیکند ...آنقدردلم برای آن لحظه هایی که بی صبرانه انتظارش را میکشم و به امید آن زنده ام تنگ شده که ...دیگر طاقت انتظار ندارم . کاسه صبرم چندین سال است که لبریز شده ،ولی تو هنوز ....ای کاش بدانی  که من بی تو هیچ هدفی ندارم ... از وقتی که تو به سرنوشتم پا گذاشتی تو شدی هدف زیبای زندگی ام و بدون تو هیچم هیچ....

دلم تنگ شده برای اون خندیدنات ، واسه اون شیرین زبونیات ، واسه اون اذیت کردنات ... واسه همه ی کارات دلم تنگ شده...کاش بدونی من بدون تو با هیچ کس دم ساز نمی شم...بدون تو میشم یه آدم تنهای تنها و بی خبر از خودم ... یه خسته ی دلشکسته ... چه طور برات خستگی هامو بنویسم ...وقتی با توهستم مثل یه آب زلال توی یه چشمه ام اما وقتی تونیستی مثل لجن گندیده ی توی باتلاق تنهایی ام ... من غریب بودم تو این دنیا اما بدون تو غریبتر شدم.... تو ای آشنای قدیمی قلب خسته ام ای کاش به دیدنم بیایی و باز هم همان آشنای دیرینه ی قلبم بشی که الان دیگه چهار ساله که تو قلبم خونه کردی و........

توی این چهار سال من روزامو بدون اینکه زندگی کرده باشم گذروندم ، بی هدف، تنها، بی تو ....توی تمام این مدت فقط لحظه های با تو بودن و تو رو دیدن برام شده زندگی ، شده لحظه های مثبت زندگی من وبقیه روزها پوچ وخالی.. اگه تو نباشی ... برام چه فرقی میکنه که خورشید میتابه یا نه ... چون بدون تو روح من همیشه سرد و یخ زده است... چه فرقی میکنه که زنده باشم یا مرده .. چون بدون تو یه مرده به حساب می ایم...مرده ای که فقط با دستای گرمو مهربونت زنده میشم ... بدون تو حتی نمیخوام یه لحظه زنده باشم تا بدونی تو .م. تمام زندگی منی ...

کاشکی جوابموبدی .... حداقل بگو که نوشته هاتو خوندم ... تا خوشحال باشم از این که نوشته هامو که برای تو نوشتم خوندی........کاش که با قلب دریایی ات مرا ببخشی................

 

گل من اینو بدون که هیچ وقت کسی جای تو رو توی قلبم نمی گیره ،هیچ وقت ... دل من اونقدر بزرگ نیست که  هر دقیقه عاشق یکی بشم.

من همیشه وهمیشه عاشق تو بودم وهستم ....

فکر میکردم عشقمو از تو چشمام خوندی ولی.............

---------------------------------

کاشکی تو نگاه آخرعشقو تو چشام میخوندی

تو چی کردی با دل من عشقمو انگار ندیدی

قلب تو انگاری نشنید التماس اون چشامو

تو چی کردی با دل من ندیدی غم نگامو

 

----------------------

تورا گم کرده ام امروز ...وحالا لحظه های من ..گرفتار سکوتی سرد

وسنگینند..وچشمانم...که تا دیروز به عشقت می درخشیدند ...نمی دانی چه

غمگینند ..چراغ روشن شب بود ..برایم چشم های تو.. نمی دانم چه خواهد شد....پر از

دلشوره ام... بی تاب ودلگیرم.....کجا ماندی که من بی تو هزاران بار،در هر لحظه می میرم

از طرف یه عاشق کوچولوسورینا.ن.واسه یه عشق بزرگ  .محمد.

---------------------------

نظر بدید دوستای عزیز ایمیل من : nadyamohally@gmail.com

تشریف بیارین.... خوشحال میشم

 

 

یه نظر کوچولو واسه این دل عاشق من .خواهشا یادتون نرههههههههههههههههه.....

 

تقدیم به اونی که بعد از خاطره اون مسافرت عاشقانه عاشقش شدم تقدیم به.م. از طرف سورینا به محمد

.. طلوع عشق:          بیاد اولین مسافرتی که..............

گل من ... یادته اون روز ... توی مسافرت ...چهار سال پیش بودیادته؟... توی یکی از روزای عمرم، یه روز خیلی خوب برای من فرارسید ...روزی که من ناخودآگاه وبی خبر به درد عشق مبتلا شدم.... دردی که تا اون موقع مبتلا نشده بودم... حسی نو.. حسی تازه .... مدت زیادی از عشق من درسکوت و تنهایی وحسرت گذشت ...دوسال گذشت تا که فهمیدم تو هم عاشقی ولی مهر سکوت برلبت زدی وفقط به دیدن من از فاصله دور قانع شدی ... تونمی دونستی که من توروهمیشه سرراهم میدیدم...دو سال تمام ،دوسال بیشتر صبحها می اومدی رو بروی خونه مون تا منو از دور ببینی ... از همون موقع فهمیدم که دل تو هم مبتلا شده به عشق ... چه زیبا بود اون روزا... دوری و دوستی.... اما بعد از دوسال لب به سخن باز کردی و اعتراف کردی که عاشقی. ولی ای کاش به همون دیدارها اکتفا میکردی ....پا پیش نمی گذاشتی و..... من نا امیداززندگی،نا امیداز به هم رسیدنمون ،نا امیدازعبورکردن این همه راه های پر مانع بودم.جواب تو رو رد کردم . ولی تو فهمیده بودی که تو قلبم فقط تو بودی ، فهمیده بودی که عاشقم.باز هم اومدی ......و این بارترسیدم که تورو از دست بدم ترسی همه ی وجودمو گرفت... نگران شدم از اینکه نکنه من تو رو تویی که با تمام وجود پرستیدمت رو از دست بدم .... و اونجا بود که تصمیم گرفتم خیلی صادقانه از  خودم وگذشته ام برای تو بنویسم و برایت بفرستم ................. 

سهم من از عشق تو ای گل من.م. دلبستگی و وابستگی. عادت و اسارت شده ... گل من .م.از گذشته ام برای تو نوشتم ، نوشتم که پشیمانم ولی توهنوزمرا در انتظار بی جوابی جاگذاشته ای ..............

 ای کاش بدونی که توی این سکوت شبانگاهی در انتظار بودن ، در غم توبودن و چشمانی پر از اشک و حسرت ودلی پر از درد چقدر سخته....چقدرسخته!!... دلم برات خیلی تنگ شده.... با این که فقط دو روز از آخرین باری که دیدمت میگذره اما ... اونقدر ناراحت بودی که حتی نیم نگاهی هم به من نکردی ...  با این کارت دلمو بی تاب ترکردی ...میدونم که نوشته هامو خوندی و از من دلگیری اما...........

. چرا درکم نمیکنی ؟چرا منوتوی این انتظار کشنده رها کردی ورفتی بدون اینکه حتی یه نگاهم کنی ..................

کاش بدونی چقدر دلتنگتم ... وقتی بارون میاد، به یادتو با دلی دلتنگ به زیر بارون میرم....تنهای تنها... بدون تو .م.  توکجایی گلم ... تنها به زیر بارون میرم ، میرم که خودمو به دست آبهای روان بدم تا شایداز یاد تو لحظه ای آروم بشم ... اما ... این بارونا،این آبها توروبیشتر به یادم میاره... بیاد اون روزا توی آب یادته ..... دلم بشتر برات تنگ میشه ... گل من چه طور بعد از این همه مدت فراموشت کنم و ازت بگذرم .... تو بگو چه طور ؟ چطور میتونم فراموشت کنم وقتی تو تموم خاطره های شیرین زندگی منی ...  وقتی توتمام زندگی منی ...........

  گل من گوش کن... من اونقدر دوستت دارم که به خاطر تو از آبروم ، از همه چیزم  گذشتم .. خیلی راحت به خاطر تو به همه دروغ گفتم ... اونقدر دوستت دارم که هنوزم نمیتونم وقتی می بینمت توی چشای سیاهت نگاه کنم و بگم گل من .م. دوستت دارم ......... من اونقدر دوستت دارم که چهار ساله وقتی زیباترین لحظه ی سال تحویل میرسه ... تنها خوشحالی من گریه کردن برای رسیدن به توئه ..... تنها همدمای من اشکامو فکرا و رویاهای تو ......من توی دفترم از تو می نویسم از تو.م.از تو که برام معنی زندگی هستی ... از تو که منو خیلی ساده عاشق خودت کردی .... بدون هیچ فاصله ای تورو می نویسم تا که احساس کنم کنارمی .... ولی..... افسوس..................

نظر نظر ... یادتون نره نظر بدید

بر گرفته از وبلاگ دوست گلم سوگلی

تقدیم به عشق گلم از سورینا به محمد                             دل شکسته

چه وسوسه های غلیظی میان من وتو نشسته است ...

چه آوازهای عاشقانه ای که هنوز از گلویم بر نخواسته است ...

چه کلماتی که هنوز نامه نشده و همچنان در سراشیبی انگشتانم جا خوش کرده اند ...

یک روز آنقدر جادو می شوم که خود را در آغوش اقیانوس های فرسوده

می بینم و روز دیگر آنقدر شاعرم که گنجشگهای یتیم در بیت های شعرم لانه

می کنند و روز بعد آنقدر تنها که ...

از خیابان های بی درخت می گذرم و برای پنچره هایی که هنوز بازند غزل

 می خوانم و شعر های دلتنگی ام را روی شیشه های مه گرفته ی اتاقم

 می نویسم در شب های بی چراغ

دستم را به سوی ماه دراز می کنم

چشمهایت را باز کن تا زیباترین نقاشی جهان را ببینم

---------------------------

دوستای گلم شاید منتظر بقیه خاطره من باشید پس برید پایین :راستی دوستان گل معذرت میخوام از اشتباهای تایپی که کردم توی پست قبلی تاریخ خاطرمو  که باید 1384 باشه به اشتباه نوشتم 1348 یک دنیا معذرت .....

قسمت دوم ..................

 ادامه :خاطره اولین روزی که عاشق شدم...وتولدی دوباره یافتم.

ادامه....به اینجا رسیدیمکه من واون وخواهرش وپسرعموی من ودختر مورد علاقش به کوه رفتیم...به جاهای خطرناک کوه که رسیدیم خواهر اون ترسید رفت پایین البته با کمک پسر عموم ... دوباره به راهمون ادامه دادیم وتا جایی که من چند بار لیز خردمو اونا کمکم میکردن از همه چیز صحبت میکردیم .... به یه منطقه رسیدیم که نمیشد همه با هم ازش عبور کنیم بنابراین بایددوتا دوتا با هم میرفتیم . من که با تردید میخواستم با پسر عموم برم رفتم که برم کنارپسر عموم که اون با صدایی آرومی کنار گوشم گفت : حالا میخوای بری با اون .وایسا باهم بریم..اون لحظه مثل اینکه به پام قفل زده باشن از حرکت ایستادم ...یه چیزی تو قلبم منو وادار کرد که کنارش بیاستم. نمیدونم چطورتوصیف کنم اما در اون لحظه دوست داشتم فریاد بزنم وبهش بگم که عاشقانه دوستت دارم ... خیلی خیلی خوشحال بودم حسی عجیب .......... وای خدایا اون به من گفت وایسا با هم بریم..ایستادم کنار اونوبا هم رفتیم بالا حرف خاصی بینمون رد وبدل نشد اما همین که کنارش بودم واز من این درخواستو کرد برام بهترین لحظه بود ....هیچ وقت فراموش نمیکنم اون لحظه هارو ....توی راه با اونوپسر عموم شوخی میکردم ...خنده های اومنو دیوونه میکرد نگاهاش  وای خدایا؟؟؟ با شوق و قدرت تمام نشدنی تا نوک قله رفتیم و بعد از کمی استراحت پایین اومدیم اما من حتی برای ثانیه ای احساس خستگی نکردم با اینکه اون لحظه هم نتونستم از احساسم برای اون بگم اما دیگه مطمئن شدم اون فهمیده که من دوستش دارم..... همه جا با هم بودیم ولی هر لحظه که به پایان مسافرت می رسید من ناراحت تر میشدم  وای خدایا اگه امروز تمام بشه دیگه ممکنه اونو تا سال آینده نبینم من چه طور تحمل کنم ........................... غروب شدووقت رفتن وای خدا یعنی من اون از هم جدا میشدیم لحظه خداحافظی فقظ با نگاهی تلخ و پرازاشک از هم خداحافظی کردیم .....................

روزها گذشت و من خیلی کم او را میدیدم ماهی یا دوماهی یکبار آن هم به طور اتفاقی او را میدیدم رابطه خانوادگی هم که به دلایلی تقریبا قطع شده بود ومن بودم که تابستانم را به گریه و حسرت و انتظار دیدار اون به مهر رسوندم .این چند سال توی ماه مهر روز تولدش خودم تنهایی با غم وغصه برش تولد میگرفتم ......... با اینکه خانواده ام مخالف رشته نقاشی بودن اما من با اصرار زیادتوی این رشته تحصیل کردم با اینکه رشته مورد علاقه ام بود اما بدون دیدن او هیچ شوقی به زندگی نداشتم گاهی اوقات توی مدرسه از سر دلتنگی میزدم زیرگریه که دوستام سوال پیچم میکردند که چته سورینا ؟؟؟؟؟ باز هم همون فکرای لعنتی نکنه اون منو دوست نداره و فقط برای سرگرمی بامن میگشت خدایا....  چند ماهی گذشت شاید آذر ماه بود که چند بار اونو تو راه مدرسه دیدم اوایل فکر میکردم اتفاقی به اینجا اومده اما نه اون دیگه تقریبا هر روز می اومد خدایا دلم میخواست پرواز کنم ازخوشحالی یعنی هنوز منو دوست داره .......... تقریبا هرروز موقع پیاده شدنم از سرویس میدیدمش .... از سر شوق دیدن اون به درسم هم علاقه پیدا کردم به طوری که یهو شدم شاگرد ممتاز کلاس با معدل نوزده و .... نمیدنم کمک خدابود یا یه اتفاق توی این مدت هم روابط خانوادهامون یه ذره با هم بهتر شدند  تا جایی که مادر اون وزن عموم و مادر من با هم به مشهد رفتند من از این بابت خیلی شدید خوشخال بودم اون هم همین طور باهاش صحبت نمیکردم اما ازاین که هرصبح روبه روی خونمون می ایستاد ومن هم که می ایستادم منتظر سرویس اون نمیدونست که من همیشه اونو پشت دیوار میدیم اما اون 7.8 روزی که مامان اینا مشهد بودن برای من و اون بهترین روزها بود با اینکه فقط همدیگه رو از دور تماشا میکردیم اما حال و هوای عاشقی توی سکوت هم حرفامونو به هم میرسوند... دیگه مطمئن مطمئن بودم که ما همدیگه رو دوست داریم اما چه طور با هم حرف بزنیم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟   متاسفانه خرداداون سال(1386) که یه حال هوای خاص داشت (عشق واقعی من واون) به خاطر امتحانای منو بقیه بچه ها که زیاد بود نتونستیم به مسافرت بریم .....هیچوقت دلم نمیخواست تابستون برسه چون دوباره از هم دور میشدیم اما چه کنیم........................... تابستون اون سال دیگه غصه نداشتم چون دیگه مطمئن بودم اونم منو دوست داره ولی خوب ندیدن اون هم سخت بود اما از این بابت ناراحت بودم که به خاطر خانواده هامون ما به هم نمیرسیم ولی صبر میکنم تا....................................

مرداد ماه بود که خواهرم به خواستگارش جواب مثبت داد و برای جشنی که  قرار بود بگیریم خانواده اونا هم دعوت بودند .خدایا جشن اون شب بهترین جشن توی عمرم بود.چون او هم مثل من میرقصید برای خانواده اش هم تعجب بود چون اواصلا اهل رقص نبود وحالا از لحظه ای که اومدتا آخر شب می رقصیدو من بودم که سراپا خوشحالی... هزار بار بیشتر هم فیلم جشن را نگاه کددم هر وقت دلم براش تنگ میشد اون فیلم رو نگاه میکردموبیاد اون شب می افتادم ........ روز ها گذشتو باز هم مهر ماه اومدو باز هم اونودرراه مدرسه میدیم تا اینکه 3 آبان ماه پنج شنبه بود و منتظر سرویس دم در مدرسه ایستاده بودم که دختر عمویش رو که توی مدرسه کناری مدرسه ما درس میخوند منو دید و با حالتی که انگار مدت زیادی منتظر من بود به طرفم اومد و بعد از سلام واحوال پرسی شماره موبایلش رو به من داد وگفت که هر وقت تنها بودی باهام یه تماس بگیر خیلی وقته که کارت دارم و میخوام یه چیزی رو بهت بگم.من دوروزبعد یعنی روز شنبه 5 آبان تونستم برای اون زنگ بزنم واون به من گفت که.........................

خوب دوستای گلم بقیه داستان توی پست بعدی..............                   

نظر یادتون نره عزیزان من نظر بدید. منو اذیت نکنین

در حسرت دیدار تو آواره شـــــــــــدم (م)

تقدیم به عشق قشنگم (م)                                             شعر عشق  

عـشـــــــق تــــــــــــــو

بر گل به اشتیاق تو شبنم گذاشتند

در کوچه های عاشق دل غم گذاشتند

تو مثل یاس پاک و سپید و مقدسی

نام مرا به عشق توهادی گذاشتند

رز عـــــــشــــق

بـــیــا بـــا افــق مهربانی کنــــیــم

غـــــــم پـــــــــونه را آسمانی کنیم

بــــــیـــــــا تــــــــوی نقاشی قلبمان

رز عشـــــــــق را ارغوانی کنـــــیم

مــــشــرق عـــشــق

در مشرق عشق دشت خورشید تویی

در باغ نگاه یاس امید تــــــــــــــویی

در بین هــــــــزار پونـه آن کس که مرا

چون روح نسیم زود فهمید تـــــــــــویی

از طرف عاشق قدیمی و خستگی ناپذیرتو .م.   فدای نگاهت سورینا

تقدیم به تو . که عزیزترینمی  گلم

تقدیم به تو
زندگی را با تو می خواهم

خنده های بی ریا را بر لبان گرم تو من دوست دارم ...

زندگی را با تو می خواهم

زندگی بی تو سراسر درد و اندوه است

زندگی را با تو می خواهم

جز تو هرگز با کسی از عشق ، از امید، از فردا نخواهم گفت

زندگی را با تو می خواهم

با تو می خندم ، با تو می گریم ، آه آری با تو می میرم !...

دوستای عزیز و مهربونم نظر بدید دیگه ؟

ایمیل من  :    nadyamohally@gmail.com

تشریف بیارین.... خوشحال میشم

منتظر نظرای شما ها هستم


 
comment نظرات ()

 
 
نویسنده : نادیا - ساعت ٧:٠۳ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۱ خرداد ،۱۳۸٧
 

عشق و حسرت    خاطرات اولین دیدار

ابن وبلاگوتقدیم به کسی میکنم که می خواهم تا قیامت با یاد و خاطره او زندگی کنم می خواهم به او بگویم که همیشه به یاد او هستم وخواهم ماند. از پشت این همه فاصله ها برایش بگویم که هنوز هم منتظرش می مانم دوستش دارم و با او زنده ام هیچ وقت خاطره های با هم بودنمون را از یاد نمی برم و نخواهم برد...
تقدیم به عزیزتر از جانم)م( گل منی...

 آهای مردم من امروز خیلی خوشحالم امروز  یکی ازبهترین  روزای زندگی منه ..... برید پایین تر میگم چرا خوشحالم

اینجا یه جای دنج وخلوته واسه گفتن حرفای دل من وتو وهمه ی دلای عاشق

اگه تو هم حرفایی داری که هنوز توی سکوت مونده بیارش توی این خلوتگاه و بگو به اونکه دوسش داری مثل من ............... گل من دوستت دارم.

لطفا نظراتتون رو به ایمیلم بفرستید ...یادتون نرهههههههه .

nadyamohally@gmail.comایمیل من:

تشریف بیارین.... خوشحال میشم.

سلام به همه ی عاشقای دلشکسته ای که به وبلاگ من با عنوان عشق و حسرت سر زدن. خوش اومدین... ممنونم از این که سرزدید به این کلبه ویرونه قلبم ..... اسم من سورینااست. نادی هم صدام میکنن ولی همون سورینا بهتره. یه دختر 17 ساله که سه ساله دلم روباختم به پای یه عشق دوطرفه که هردو مون خوب میدونیم بهم رسیدنمون محاله ... ولی به هر قیمتی که شده تلاش میکنیم که به هم برسیم... این وبلاگوتازه راه اندازیش کردم هنوز به طورکامل آماده نشده و قصد دارم حرفای سه سال دلتنگیموکه هیچوقت نتسونتم بهش بگم رینجا مینویسم... ایشالا...اگه مشکلی توش دیدید به بزرگی دل عاشقتون منو ببخشید ... این وبلاگ تقدیم به عزیزترین بهترین و یگانه ترین گل توی دنیا که توی قلبم شکفته و هیچ وقت پرپر نمیشه ... تقدیم به   م  عزیزم .... دوستت دارم ... بی بهونه... عاشقونه......

 

زندگی زیباست نه به زیبایی حقیقت
                                    
حقیقت تلخ است نه به تلخی جدایی
                                                       جدایی سخت است نه به سختی تنهایی

 

تقدیم به تو........... گلم

امیدوارم منو ببخشی

بارها خواستم رازی که مدتهاست در قلبم نگه داشته ام برایت فاش کنم

می خواستم بگویم دوستت دارم  اما نتوانستم

... هرگاه از کنارم می گذشتی آرزو می کردم این راز را در نگاهم بخونی

... افسوس که تو بی اعتنا از کنارم می گذشتی

تا آنکه دیروز قلم به دست گرفتم تا بنویسم از تو و این همه بی مهریت متنفرم

وقتی قلم را از روی کاغذ بر می داشتم با تعجب دیدم که نوشته ام :

دوستـــــت دارم ( م  )

آخر قلب یک عاشق هرگز نمی تواند دوروغ بگوید

به امید اون روز که هیچ عاشقی به انتظار نشینه و قلبش هیچ وقت نشکنه

به امید به هم رسیدن همه ی دستای جدا از هم

nadyamohally@gmail.com ایمیل من:

تشریف بیارین.... خوشحال میشم.

منتظرنظراتون هستم خواهشا شما دیگه مثل زمونه لعنتی منو اذیت نکنین

آدم اگه عاشق باشه یکی همیشه باهاشه من عاشقم عاشق تو گلم ....تو عاشقی، عاشق که تنها نمیشه چون همیشه یاد عشقش تو خاطرشه

 

عزیزم اونیکه تو جاده ی فنا شدن هرگز نمی شه خسته منم .... اونیکه با صد امید و ارزو دلشو بسته به   عشق تو منم...... اخه تو پاک و نجیبی تو یه احساس عجیبی..... نکنه فرشته ای تو

آره تو فرشته ی منی..................

 

بنـام زندگانی                 حروم شد جوانی 

دنیا رو بد ساختند  ... کسی را که دوستش داری تو را دوست ندارد

کسی که تو را دوست دارد تو دوستش نداری. اما کسی را که من دوستش دارم و اون هم مرا دوست دارد با رسم و آئین هرگز به هم نمی رسیم و این رنج است ... زندگی یعنی این ...

لعنت به این زندگییییییییییی...........

 

نظریادتون نرههه دوستای گلم ....

nadyamohally@gmail.com    ایمیل من ،سورینا

nadya111000persianblog.ir وبلاگ من :

منتظر سه سال حرفای نگفته ام باشید . توی  پستای بعدی نوشته میشه . سر بزنین ..... خوشحااااااااال میشم ... امیدوارم عشق منم نوشته هامو بخونه ......... برام دعا کنین

واسه همه عاشقای ایران بزرگ دعا کنین

 

 

بهترین و زیباترین شعر عالم را برایت می سرایم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم شمع می سوزد به بالین هر چه دوست قلب غمگینم هنوز یاد اوست

 

 

تقدیم به تو گلم:                             خاطره

همه ازقدیما میگن،که با عشقشون میرفتن

نوک قله تاته دشت،ازدل تنها میگفتن

دستاشون تو دست هم بود،میخوندن با هم ترانه

خنده هاوگریه هاشون،نگاهاشون عاشقانه........

نوبت من بشه خوبم ازکدوم سفربخونم

خنده هاوگریه هاشون،نگاهاشون عاشقانه........

نوبت من بشه خوبم ازکدوم سفربخونم

واسه خاطردل هم عهدتا همیشه بستن

تویه بار نگام بکن تا بتونم بگم همیشه

چشمای پاکوقشنگت واسه من لالایی میشه

یکی مونده تا که ازمن خاطراتمو بپرسه

یه سبد سکوت تودستم،قصه غم من ومن

نوبت من بشه خوبم،آرزوهامو میخونم

واسه دیدار دوباره،من بایداینجا بمونم.....

دوستت دارم......

پشت سرت نگاه نکن .... تقدیم به عزیزترینم ..م... گلم

پشت سرت نگاه نکن بذار نگات یادم بره ...............برو پشیمون نمیشی این دفعه بار آخره

پشت سرت نگاه نکن حتی اگه صدات کنم............... حتی اگه گریه کنم زل بزنم نگات کنم

ما رو نساختن واسه هم تو قسمت من نبودی.

. بذار که از یادت بره یه روزی عاشقت بودی

جاده صدامون میزنه خوب میدونیم مسافریم .....من ازیه راه تو ازیه راه هردوتامون بایدبریم  جاده پر ازغربتوغم خیسه عبورگریه ها ........توشه ی راهمون فقط حق حق تلخ بی صداست

طناب سدنوشت من به پای توگره نخورد

مامثل خورشیدیم و ماه،قسمت نمیشیم خوب من

طلوع روشن نگات فقط میشه غروب من

 پشت سرت نگاه نکن حتی اگه صدات کنم..................... حتی اگه گریه کنم زل بزنم نگات

اما هنوز دوستت دارم ... گلم از عشقم نسبت به تو هیچی کم نشده و نمیشه

نظر بدیییییییییییییییییییییییین .....راستی یه سوال،.... به نظر شما عشق یعنی چی ؟ برام ایمیل بزنین... منتظرجواباتووووووووون هستم ... منم بهتون میگم عشق چیه ...عشق یعنی:

اول شما بگید.... یعنی چی دوست دارم  ببینم برداشتتون از عشق چیه؟ولی اینو بدونید که من عاشقم ..............عاشق (؟)

حادثه بزرگ عشق چیست که با دلها اینگونه میکند؟؟؟

 

دوستای خوبم من امروز بی نهایت خوشحالم ......چون.............

 من امروز چهار ساله شدم ....درست امروز پانزدهم خرداد ..... تعجب نکنید بگید بابا این دختره دیوونه است ....میگه چهارساله شدم ..... یا این که بگید بابا عجب خولیه این، هنوز پونزدهم خردادنشده میگه امروز پونزدهمه.............صبر کنید براتون توضیح میدم.....اولادلیل اینکه میگم پونزدهمه ولی هنوز پونزدهم نشده .....واسه اینکه شاید مثل هر سال پونزدهم خرداد برم مسافرت دیکه پیش پیش میگم امروز پونزدهمه... و چون دوست داشتم خاطرمو به تاریخ خود پونزدهم نوشته باشم که اگه عشقم اینو بخونه یاد اون خاطره بیفته ..... اون اتفاق خیلی عزیز و بیادماندنی که چهار سال پیش تو پونزدهم خرداد برام افتاد که برام مثل یه تولد دوباره بود رو براتون تعریف میکنم........... البته قصد دارم که داستان زندگیمو که خیلی پر حادثه است رو کلا براتون بنویسم.....ولی تو هرپست یه قمستی از زندگیمو میگم و امروز خاطره ................. (خاطره اولین روزی که عاشق شدم ...وتولد دوباره یافتم .... )

   بیاد روز15/3/1348

فصل تابستون بود.چهار سال پیش چهاردهم خرداد هشتاد و چهار بود با فامیلای پدریم کاروانی مسافرت رفته بودیم زیارت امام زاده ...........در یاسوج .. یکی دو سالی می شد که با خونواده اون قوم وخویش تر شده بودیم  ... صبح که سوار مینی بوس شدیم به طور اتفاقی کنار اون نشستم .صندلی آخربودیم هنوز نیم ساعت از حرکتمون نگذشته بود که  با هم صمیمی تر شدیم و شروع کردیم به صحبت کردن با هم.توی راه خیلی شلوغ بازی دراوردیم نایلون رو پراز هوا میکردیم و اونو تو ماشین ول میکردیم و با بقیه بچه ها جیغ و داد راه میانداختیم... دست آخر هم باد نایلونه رو از پنجره آقای راننده بیرون میبرد وآقای راننده بود که از دست ما عصبانی میشد البته حقم داشت توی اون راههای پر پیچو خم باید حواسش رو خیلی جمع میکرد ولی ما چیکارا میکردیم... خلاصه اینکه من واون خیلی با هم صمیمی شده بودیم ولی حد وفاصل خودمون را رعایت میکردیم  ...تا موقعی که به مقصد رسیدیم هر جایی که میرفتیم با هم بودیم ... گردش، کنار آب ، کوه و حتی روی دیوار اتاقای اونجا خاطره نوشتیم ..... شب دور هم جمع میشدیم و ترانه میخوندیم. همون شب قرار گذاشتیم که فرداهمه با هم بریم کوه .......

عصر روز پونزدهم  رسید و طبق قرار شب قبل میخواستیم بریم کوه ....ولی چون از صبح منو اون تنها میرفتیم گردش وتفریح بقیه بچه ها خودشن رفتن کوه و مارو جاگذاشتن.ما هم خودمون با یکی از خانوما که دوست داشت باهامون بیاد رفتیم کوه ... ساعت حدود 5:5 یا 6 بود که حرکت کردیم  چون او باهمه خیلی خوش برخورده حتی بااون خانومه که از همسایشون  بود خیلی باهاش صمیمی شدو همه با هم بگو بخند میکردیم تقریبا به ارتفاع زیاد رسیده بودیم . هیچ کدوممون تا حالا کوهنوردی نکرده بودیم و کفشامون هم مناسب نبود برامون سخت بود که بالاتر بریم ولی  من و اون دوست داشتیم بریم و تصمیم گرفتیم که بریم  ...چند بار تو راه لیز خوردیم و ترسیدیم  ولی بازم رفتیم  اون خانوم نیمه راه ول کرد و ایستاد تا ما بریم بالا و برگردیم و ما بالا تر رفتیم ... تا جایی که دیگه پاهام توان رفتن نداشت . دیگه نمیتونستم راه برم  بنا براین اون به من گفت : دستتو بده به من ...و اوبرای اولین باردستمو گرفت تا به من کمک کنه ... دستاش گرمی خاصی داشت ... همون لحظه که دستم گرفت تموم بدنم گر گرفت برای یه لحظه کوتاه یه جور خاص نگاهمون به هم گره خوردو ناگهان برای لحظه ای با تردید دستامو ول کرد و باز گرفت... نمیدونم چی شد... مثل اینکه تو دلمو آتیش زده باشند ...حالت خاصی داشتم که هیچوقت تجربه نکرده بودم....  آتشی تو دلم به پا شد که هنوز  بعد از 4 سال خاموش نشده.... آره فهمیدم که آتش عشق بود .... عشق ... نمیدونم چه طور رفتم بالا چهطور اومدیم پایین .... کاملا گیج شده بودم...ذهنم کلافه شده بود.. دایم اون لحظه ای روکه به هم خیره شده بودیم تو ذهنم می اومد ... چیزی که در نگاهش برق میزد ....نمیدونم خوشحال بودم با ناراحت ... این صحنه دوباره موقع خداحافظی روزی که مسافرتمون به پایان رسید و از ماشین پیاده شدیم تکرار شد و دلم بیشتر از پیش سوخت.فقط میدونم بعد از اون لحظه عوض شدم..............................................................

مدتها گذشت و دیگه اون سورینای شاداب و سرحال نبودم .... خیلی غمگین و گوشه گیر شده بودم .دائم به یاد او بودم هرلحظه و هر دم  ..... آره من خیلی ساده عاشقش شده بودم ...شبهام همش شد گریه و افسوس .. تنهای تنها شدم با غم و غصه هام... دائم گریه میکردم و بیاد اون روز می افتادم ... لحظه ای که با چشمان سیاش به من خیره شد و......دیگه هر وقت میدیدمش نمیتونستم نگاش کنم یا خیلی زود سرمو پایین میگرفتم هنوز هم همین طور. زبونم بند می اومدو تپش قلبم شدید تر میشد...اونقدر بهش علاقه پیدا کرده بودم که دیکه چشمام به جز اون هیچ کسو نمیدید، حتی اون کسی که مدعی بود منو عاشقانه دوست داره ...تو دلم فقط و فقط او بود وبس ...و هرروز به انتظار روزی که به او بگویم دوستت دارم روز هایم را میگذراندم ... مثل همه ی عاشقا شده بودم یه تنها وبیکس عشقمو فریاد میزدم اما انگار تو سکوت بود هیچکس صدامو نمی شنید هیچکس از دل زارم خبر نداشت... دیگه خیلی کم اونو میدیدم. دیگه باور کردم تو نگاهش هیچی نبود جز اینکه منو عاشق کنه و بره.............. تا اینکه ماه مهر  رسید من اون موقع اول دبیرستان بودم . توی راه مدرسه اونو زیاد میدیدم اما به من اعتنایی نداشت پیش خودم میگفتم لابد کسی رو دوست داره که همیشه به دیدنش میاد . به یکی از دخترای فامیلشون شک کرده بودم . حتما اونو دوست داره خوش به حال اون دختر ..... این فکرا رو میکردم و بی اختیار گریه ام میگرفت و به یاد گذشته ها می افتادم.....ای کاش همون موقع  بهش میگفتم که با دلم چی کردی و رفتی....میگفتم که دوستت دارم...........دیگه تمرین میکردم که فراموشش کنم و هر وقت میبینمش گریه نکنم  تا اون نفهمه که با من چیکار کرده ... به این رسیدم که عشق یه طرفه جز تباهی چیزی برام نداره . اما نمیشد هروقت می دیدمش بغض گلومو میگرفت و ............................ روزها و ماه ها گذشت .ودوباره قرار شد پونزدهم خرداد بریم مسافرت همون جایی که سال پیش رفتیم و من مضطرب شدم ...برم یا نرم..... اگر او هم بیاید .... چه طور تحمل کنم او را با دختر مورد علاقه اش.....مثل یه بادکنک بین زمین وآسمون معلق بودم..... چیکار کنم؟..........................................................

روز مسافرت رسید و من هم به اجبار خانواده رفتم. اما این بار توی یه ماشین نبودیم. هنوزم دوست داشتم .. کاش در کنارم بود .خاطراتش به یادم اومد و ............از لحظه ای که توی ماشین نشستم با هیچ کس حرف نزدم .بدجور دلم گرفته بود..................  به مقصد رسیدیم جایی که ذره ذره آن منو به یاد او می انداخت . از ماشین که پیاده شدم اونو دیدم دلم خون شد، ولی چکار به جز سوختن و ساختن . به رسم ادب جلو رفتم و از همه سلام واحوال پرسی کردم.....  از چهره های خندون همه معلوم بود که حسابی به همه خوش گذشته بود ... وقتی از من پرسیدند توی راه چطور بود ؟ من با دنیایی از غم نیم نگاهی به او انداختم آه خدای من، او هم مرا تماشا میکرد . دوباره در دلم به درد آمد .سرمو پایین انداختم و گفتم : نه اصلا خوب نبود . هیچی مثل پارسال نمیشه .............. تا این حرفو زدم اونم یهو گفت : موافقم پارسال بیشتر خوش گذشت . وقتی نظر اونو شنیدم از ته قلبم خوشحال شدم. احساس کردم هنوزم با هم توافق داریم........ و این خیلی خوبه........................................چند ساعت گذشت و هنوز اثر شادی در من بود. امسال که خانواده خاله ام با ما همراه بودن واز اونجایی که با خانواده او ناسازگاری دارند مانع از گشتن من با خانواده اون شدند  ولی خوشبختانه اونا عصر همون روز کاری براشون پیش اومد و رفتند ... شب بود تنها بودم با تردید به اتاق خانواده اونا رفتم ....  همه بچه هادورهم جمع بودند و آمدن من خوشحال شدند و اون به من گفت : بیا تو چه عجب یادی از ما کردی ...دلم یه جوری شده بود .سرمو پایین انداختم وگفتم :معذرت میخوام یه ذره گرفتار بودم. تودلم گفتم : وقتی خاله ام اینا با ما میان مسافرت نمیذارن که من با شماها بگردم اینو که میدونین.... کنار بقیه نشستم و گفتگو در مورد موضوعای مختلف میکردیم هر از چندگاهی به او نگاهی میکردم. انگار او هم منو نگاه میکرد ...اما چرا اون که یکی دیگه رو میخواست .....................بااصرار زیاد اونا برای شام پیش اونا موندم بعد از شام تصمیم گرفتیم که فوتبال بازی کنیم شب پیش مسابقه جام جهانی آلمان و فرانسه بود منو اون که خیلی اتفاقی طرفدار آلمان بودیم از اینکه باخته بود خیلی ناراحت بودیم و باعث شد که یه بار دیگه مسابقه المان فرانسه روتکرار کنیم...... اون منو به عنوان یارش انتخاب کردو اون دختری که فکر میکردم دوسش داره جز تیم فرانسه شد.... توی اوج خوشحالی بودم ... خدایا یعنی من اشتباه فکر میکردم ..کم کم داشت باورم میشد اون دخترو به عنوان یه خواهر دوست داشته آخه نسبت فامیلی نزدیک هم با هم داشتن....................بعد از اینکه او منو به عنوان یارش انتخاب کرد دختر عموهای او سر به سرم میذاشن... البته از همون سال پیش سر به سرم میذاشتن اما من به خاطر همین موضوع که فکر میکردم به حرفای اونا اعتنایی نمیکردم . ......... تا حالا دیگه کم کم رابطمون باز مثل سابق صمیمی شد باز همون سورینای شاد شدم ... دیگه هر جا باهم میرفتیم دخترا به من تیکه میپروندن.... تقریبا همه بچه ها فهمیده بودن که ما یه جورایی به هم علاقه داریم ........................صبح بود ساعت حدود 9:5 بود که منو اون خواهرش وپسر عموم واون دختری که تازه فهمیدم دختر مورد علاقشه به کوه رفتیم.و.................

خوب بسه دیگه بقیه اش بمونه واسه پست بعدی............ زیاد شد.


 
comment نظرات ()

 
اولین نوشته
نویسنده : نادیا - ساعت ٤:٥٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٩ خرداد ،۱۳۸٧
 

ابن وبلاگوتقدیم به کسی میکنم که می خواهم تا قیامت با یاد و خاطره او زندگی کنم می خواهم به او بگویم که همیشه به یاد او هستم وخواهم ماند. از پشت این همه فاصله ها برایش بگویم که هنوز هم منتظرش می مانم دوستش دارم و با او زنده ام هیچ وقت خوبیهایش را از یاد نمی برم و نخواهم برد...
تقدیم به عزیزتر از جانم)م( گل منی...

 

دوشنبه 6/2/1387 ساعت56 :10

عشق و حسرت

 

نوشته شده توسط سورینا .م . دوشنبه 6/2/1387 ساعت 11

تقدیم به همه آنهایی که مثل من بی تقصیرند

تقدیم به دلهایی که به خاطر عشق شکسته شدند

تقدیم به چشم هایی که در لحظه های سخت انتظار به سر میبرند

تقدیم به اشک هایی همیشه به خاطر عشق جاری اند

تقدیم به حرف هایی که هنوزدر سکوت مانده اند

تقدیم به اونکه خودش میدونه چقدر برام عزیزه و برام معنی زندگانیه

تقدیم به عزیزترینم ........... گلم

سورینا (ن) برای  .. م.. عزیزم 

 

اینجا یه جای دنج وخلوته واسه گفتن حرفای دل من وتو وهمه ی دلای عاشق

اگه تو هم حرفایی داری که هنوز توی سکوت مونده بیارش توی این خلوتگاه و بگو به اونکه دوسش داری مثل من ............... گل من دوستت دارم.

لطفا نظراتتون رو به ایمیلم بفرستید ...یادتون نرهههههههه .

نوشته شده توسط سورینا .م. دوشنبه6/2/1387 ساعت11:5

nadyamohally@gmail.comایمیل من:

تشریف بیارین.... خوشحال میشم.

 

سلام

سلام به همه ی عاشقای دلشکسته ای که به وبلاگ من با عنوان عشق و حسرت سر زدن

خوش اومدین... ممنونم از این که سرزدید به این کلبه ویرونه قلبم .....

اسم من سورینااست. نادی هم صدام میکنن ولی همون سورینا بهتره. یه دختر 17 ساله که سه ساله دلم روباختم به پای یه عشق دوطرفه که هردو مون خوب میدونیم بهم رسیدنمون محاله . این وبلاگوتازه راه اندازیش کردم هنوز به طورکامل آماده نشده و هنوزحرفای سه سال دلتنگیمو توش ننوشتم... ایشالا تو روزای آینده نوشته میشه .واگه مشکلی توش دیدید به بزرگی دل عاشقتون منو ببخشید ... این وبلاگ تقدیم به عزیزترین بهترین و یگانه ترین گل توی دنیا که توی قلبم شکفته و هیچ وقت پرپر نمیشه ... تقدیم به     عزیزم .... دوستت دارم ... بی بهونه... عاشقونه

 

زندگی زیباست نه به زیبایی حقیقت
                                     حقیقت تلخ است نه به تلخی
جدایی
                                                       جدایی سخت است نه به سختی تنهایی

 

کاش میشد یه جور به عشقم خبر میدادم که حرفامو بخونه

که میگم :دوستت دارممممممممم

 

 

 

 

 

 

 

تقدیم به تو........... گلم

امیدوارم منو ببخشی

بارها خواستم رازی که مدتهاست در قلبم نگه داشته ام برایت فاش کنم

می خواستم بگویم دوستت دارم  اما نتوانستم

... هرگاه از کنارم می گذشتی آرزو می کردم این راز را در نگاهم بخونی

... افسوس که تو بی اعتنا از کنارم می گذشتی

تا آنکه دیروز قلم به دست گرفتم تا بنویسم از تو و این همه بی مهریت متنفرم

وقتی قلم را از روی کاغذ بر می داشتم با تعجب دیدم که نوشته ام :

دوستـــــت دارم ( م  )

            آخر قلب یک عاشق هرگز نمی تواند دوروغ بگوید

صادقانه دوستت دارم...گل من

 

 

 

 

به امید اون روز که هیچ عاشقی به انتظار نشینه و قلبش هیچ وقت نشکنه

به امید به هم رسیدن همه ی دستای جدا از هم

nadyamohally@gmail.com ایمیل من:

تشریف بیارین.... خوشحال میشم.

 

چشمام به خیال دیدن تو در انتظاره

چه طور باور کنه که دیگه تو رو نداره

* آرزوی من اینست در شبی پر از رویا        پیش ماه و تو باشم تاسحر لب دریا *

دوستت دارم عشقم ........ کجایی دلم برات تنگ شده

 

آ آدم اگه عاشق باشه یکی همیشه باهاشه من عاشقم عاشق تو گلم ....تو عاشقی، عاشق که تنها نمیشه چون همیشه یاد عشقش تو خاطرشه

 

عزیزم اونیکه تو جاده ی فنا شدن هرگز نمی شه خسته منم
اونیکه با صد امید و ارزو دلشو بسته به عشق تو منم

اخه تو پاک و نجیبی تو یه احساس عجیبی
نکنه فرشته ای تو

آره تو فرشته ی منی....................

 

گل من دوستت دارم...

دوستت دارم...................... گل خوشگل منییییییییییی...

نوشته شده توسط سورینا .م. دوشنبه 6/2/1387 ساعت 11:16

 

 

 

 

 

منتظرنظراتون هستم خواهشا شما دیگه مثل زمونه لعنتی منو اذیت نکنین

 

 

 

بهترین و زیباترین شعر عالم را برایت می سرایم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم شمع می سوزد به بالین هر چه دوست قلب غمگینم هنوز یاد اوست

 

 

 

 

 

 

بنـام زندگانی                 حروم شد جوانی 

دنیا رو بد ساختند  ... کسی را که دوستش داری تو را دوست ندارد

کسی که تو را دوست دارد تو دوستش نداری. اما کسی را که من دوستش دارم و اون هم مرا دوست دارد با رسم و آئین هرگز به هم نمی رسیم و این رنج است ...

زندگی یعنی این ...لعنت به این زندگییییییییییی...........

 

پشت سرت نگاه نکن ....

تقدیم به عزیزترینم ........... گلم

پشت سرت نگاه نکن بذار نگات یادم بره

برو پشیمون نمیشی این دفعه بار آخره

پشت سرت نگاه نکن حتی اگه صدات کنم

حتی اگه گریه کنم زل بزنم نگات کنم

ما رو نساختن واسه هم تو قسمت من نبودی

بذار که از یادت بره یه روزی عاشقم بودی

جاده صدامون میزنه خوب میدونیم مسافریم                           

من از یه راه تو از یه راه هردوتامون باید بریم

جاده پر ازغربت وغم خیسه عبورگریه ها

توشه ی راهمون فقط حق حق تلخ بی صداست

طناب سرنوشت من به پای تو گره نخورد

ما مثل خورشیدیم و ماه، قسمت نمیشیم خوب من

طلوع روشن نگات فقط میشه غروب من

پشت سرت نگاه نکن حتی اگه صدات کنم

 حتی اگه گریه کنم زل بزنم نگات کنم

اما هنوز دوستت دارم ... گلم

از عشقم نسبت به تو هیچی کم نشده و نمیشه

نوشته شده توسط سورینا .م. دوشنبه 6/2/1387 ساعت 11:25

 

اینم چند تا عکس تقدیم به اونی که خودش میدونه عزیزترینمه

و تقدیم به شما..

 

 

نظریادتون نرههه دوستای گلم ....

nadyamohally@gmail.com    ایمیل من ،سورینا

nadya111000persianblog.ir وبلاگ من :

منتظر سه سال حرفای نگفته ام باشید . توی  پستای بعدی نوشته میشه . سر بزنین ..... خوشحااااااااال میشم ...

امیدوارم عشق منم نوشته هامو بخونه ......... برام دعا کنین

واسه همه عاشقای ایران بزرگ دعا کنین

 

حادثه عشق چیکارکرده با این دوتا ، ببینید؟؟؟

اینم یه عکس دیگه ..

نظر بدیییییییییییییییییییییییین.

راستی یه سوال،.... به نظر شما عشق یعنی چی ؟ برام ایمیل بزنین

منتظرجواباتووووووووون هستم

حادثه بزرگ عشق چیست که با دلها اینگونه میکند؟؟؟

فرزانه جووووون اگه هستی و وبلاگمو میخونی   تو هم نظربده.........

 

 

Do you believe in  lonely….?!!

خاطره

همه ازقدیما میگن،که با عشقشون میرفتن

نوک قله تاته دشت،ازدل تنها میگفتن

دستاشون تو دست هم بود،میخوندن با هم ترانه

خنده هاوگریه هاشون،نگاهاشون عاشقانه........

نوبت من بشه خوبم ازکدوم سفربخونم

خنده هاوگریه هاشون،نگاهاشون عاشقانه........

نوبت من بشه خوبم ازکدوم سفربخونم

واسه خاطردل هم عهدتا همیشه بستن

تویه بار نگام بکن تا بتونم بگم همیشه

چشمای پاکوقشنگت واسه من لالایی میشه

یکی مونده تاکه ازمن خاطراتمو بپرسه

یه سبد سکوت تودستم،قصه غم من ومن

نوبت من بشه خوبم،آرزوهامو میخونم

واسه دیدار دوباره،من بایداینجا بمونم.....

دوستت دارم......

 

 

 

 

 


 
comment نظرات ()

 
به پرشین بلاگ خوش آمدید
نویسنده : پرشین بلاگ - ساعت ٥:٤٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٦ خرداد ،۱۳۸٧
 
بنام خدا

كاربر گرامي

با سلام و احترام

پيوستن شما را به خانواده بزرگ وبلاگنويسان فارسي خوش آمد ميگوييم.
شما ميتوانيد براي آشنايي بيشتر با خدمات سايت به آدرس هاي زير مراجعه كنيد:

http://help.persianblog.ir براي راهنمايي و آموزش
http://news.persianblog.ir اخبار سايت براي اطلاع از
http://fans.persianblog.ir براي همكاري داوطلبانه در وبلاگستان
http://persianblog.ir/ourteam.aspx اسامي و لينك وبلاگ هاي تيم مديران سايت

در صورت بروز هر گونه مشكل در استفاده از خدمات سايت ميتوانيد با پست الكترونيكي :
support[at]persianblog.ir

و در صورت مشاهده تخلف با آدرس الكترونيكي
abuse[at]persianblog.ir
تماس حاصل فرماييد.

همچنين پيشنهاد ميكنيم با عضويت در جامعه مجازي ماي پرديس از خدمات اين سايت ارزشمند استفاده كنيد:
http://mypardis.com


با تشكر

مدير گروه سايتهاي پرشين بلاگ
مهدي بوترابي

http://ariagostar.com
 
comment نظرات ()