عشق و حسرت

 
نویسنده : نادیا - ساعت ٧:٠۳ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۱ خرداد ،۱۳۸٧
 

عشق و حسرت    خاطرات اولین دیدار

ابن وبلاگوتقدیم به کسی میکنم که می خواهم تا قیامت با یاد و خاطره او زندگی کنم می خواهم به او بگویم که همیشه به یاد او هستم وخواهم ماند. از پشت این همه فاصله ها برایش بگویم که هنوز هم منتظرش می مانم دوستش دارم و با او زنده ام هیچ وقت خاطره های با هم بودنمون را از یاد نمی برم و نخواهم برد...
تقدیم به عزیزتر از جانم)م( گل منی...

 آهای مردم من امروز خیلی خوشحالم امروز  یکی ازبهترین  روزای زندگی منه ..... برید پایین تر میگم چرا خوشحالم

اینجا یه جای دنج وخلوته واسه گفتن حرفای دل من وتو وهمه ی دلای عاشق

اگه تو هم حرفایی داری که هنوز توی سکوت مونده بیارش توی این خلوتگاه و بگو به اونکه دوسش داری مثل من ............... گل من دوستت دارم.

لطفا نظراتتون رو به ایمیلم بفرستید ...یادتون نرهههههههه .

nadyamohally@gmail.comایمیل من:

تشریف بیارین.... خوشحال میشم.

سلام به همه ی عاشقای دلشکسته ای که به وبلاگ من با عنوان عشق و حسرت سر زدن. خوش اومدین... ممنونم از این که سرزدید به این کلبه ویرونه قلبم ..... اسم من سورینااست. نادی هم صدام میکنن ولی همون سورینا بهتره. یه دختر 17 ساله که سه ساله دلم روباختم به پای یه عشق دوطرفه که هردو مون خوب میدونیم بهم رسیدنمون محاله ... ولی به هر قیمتی که شده تلاش میکنیم که به هم برسیم... این وبلاگوتازه راه اندازیش کردم هنوز به طورکامل آماده نشده و قصد دارم حرفای سه سال دلتنگیموکه هیچوقت نتسونتم بهش بگم رینجا مینویسم... ایشالا...اگه مشکلی توش دیدید به بزرگی دل عاشقتون منو ببخشید ... این وبلاگ تقدیم به عزیزترین بهترین و یگانه ترین گل توی دنیا که توی قلبم شکفته و هیچ وقت پرپر نمیشه ... تقدیم به   م  عزیزم .... دوستت دارم ... بی بهونه... عاشقونه......

 

زندگی زیباست نه به زیبایی حقیقت
                                    
حقیقت تلخ است نه به تلخی جدایی
                                                       جدایی سخت است نه به سختی تنهایی

 

تقدیم به تو........... گلم

امیدوارم منو ببخشی

بارها خواستم رازی که مدتهاست در قلبم نگه داشته ام برایت فاش کنم

می خواستم بگویم دوستت دارم  اما نتوانستم

... هرگاه از کنارم می گذشتی آرزو می کردم این راز را در نگاهم بخونی

... افسوس که تو بی اعتنا از کنارم می گذشتی

تا آنکه دیروز قلم به دست گرفتم تا بنویسم از تو و این همه بی مهریت متنفرم

وقتی قلم را از روی کاغذ بر می داشتم با تعجب دیدم که نوشته ام :

دوستـــــت دارم ( م  )

آخر قلب یک عاشق هرگز نمی تواند دوروغ بگوید

به امید اون روز که هیچ عاشقی به انتظار نشینه و قلبش هیچ وقت نشکنه

به امید به هم رسیدن همه ی دستای جدا از هم

nadyamohally@gmail.com ایمیل من:

تشریف بیارین.... خوشحال میشم.

منتظرنظراتون هستم خواهشا شما دیگه مثل زمونه لعنتی منو اذیت نکنین

آدم اگه عاشق باشه یکی همیشه باهاشه من عاشقم عاشق تو گلم ....تو عاشقی، عاشق که تنها نمیشه چون همیشه یاد عشقش تو خاطرشه

 

عزیزم اونیکه تو جاده ی فنا شدن هرگز نمی شه خسته منم .... اونیکه با صد امید و ارزو دلشو بسته به   عشق تو منم...... اخه تو پاک و نجیبی تو یه احساس عجیبی..... نکنه فرشته ای تو

آره تو فرشته ی منی..................

 

بنـام زندگانی                 حروم شد جوانی 

دنیا رو بد ساختند  ... کسی را که دوستش داری تو را دوست ندارد

کسی که تو را دوست دارد تو دوستش نداری. اما کسی را که من دوستش دارم و اون هم مرا دوست دارد با رسم و آئین هرگز به هم نمی رسیم و این رنج است ... زندگی یعنی این ...

لعنت به این زندگییییییییییی...........

 

نظریادتون نرههه دوستای گلم ....

nadyamohally@gmail.com    ایمیل من ،سورینا

nadya111000persianblog.ir وبلاگ من :

منتظر سه سال حرفای نگفته ام باشید . توی  پستای بعدی نوشته میشه . سر بزنین ..... خوشحااااااااال میشم ... امیدوارم عشق منم نوشته هامو بخونه ......... برام دعا کنین

واسه همه عاشقای ایران بزرگ دعا کنین

 

 

بهترین و زیباترین شعر عالم را برایت می سرایم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم شمع می سوزد به بالین هر چه دوست قلب غمگینم هنوز یاد اوست

 

 

تقدیم به تو گلم:                             خاطره

همه ازقدیما میگن،که با عشقشون میرفتن

نوک قله تاته دشت،ازدل تنها میگفتن

دستاشون تو دست هم بود،میخوندن با هم ترانه

خنده هاوگریه هاشون،نگاهاشون عاشقانه........

نوبت من بشه خوبم ازکدوم سفربخونم

خنده هاوگریه هاشون،نگاهاشون عاشقانه........

نوبت من بشه خوبم ازکدوم سفربخونم

واسه خاطردل هم عهدتا همیشه بستن

تویه بار نگام بکن تا بتونم بگم همیشه

چشمای پاکوقشنگت واسه من لالایی میشه

یکی مونده تا که ازمن خاطراتمو بپرسه

یه سبد سکوت تودستم،قصه غم من ومن

نوبت من بشه خوبم،آرزوهامو میخونم

واسه دیدار دوباره،من بایداینجا بمونم.....

دوستت دارم......

پشت سرت نگاه نکن .... تقدیم به عزیزترینم ..م... گلم

پشت سرت نگاه نکن بذار نگات یادم بره ...............برو پشیمون نمیشی این دفعه بار آخره

پشت سرت نگاه نکن حتی اگه صدات کنم............... حتی اگه گریه کنم زل بزنم نگات کنم

ما رو نساختن واسه هم تو قسمت من نبودی.

. بذار که از یادت بره یه روزی عاشقت بودی

جاده صدامون میزنه خوب میدونیم مسافریم .....من ازیه راه تو ازیه راه هردوتامون بایدبریم  جاده پر ازغربتوغم خیسه عبورگریه ها ........توشه ی راهمون فقط حق حق تلخ بی صداست

طناب سدنوشت من به پای توگره نخورد

مامثل خورشیدیم و ماه،قسمت نمیشیم خوب من

طلوع روشن نگات فقط میشه غروب من

 پشت سرت نگاه نکن حتی اگه صدات کنم..................... حتی اگه گریه کنم زل بزنم نگات

اما هنوز دوستت دارم ... گلم از عشقم نسبت به تو هیچی کم نشده و نمیشه

نظر بدیییییییییییییییییییییییین .....راستی یه سوال،.... به نظر شما عشق یعنی چی ؟ برام ایمیل بزنین... منتظرجواباتووووووووون هستم ... منم بهتون میگم عشق چیه ...عشق یعنی:

اول شما بگید.... یعنی چی دوست دارم  ببینم برداشتتون از عشق چیه؟ولی اینو بدونید که من عاشقم ..............عاشق (؟)

حادثه بزرگ عشق چیست که با دلها اینگونه میکند؟؟؟

 

دوستای خوبم من امروز بی نهایت خوشحالم ......چون.............

 من امروز چهار ساله شدم ....درست امروز پانزدهم خرداد ..... تعجب نکنید بگید بابا این دختره دیوونه است ....میگه چهارساله شدم ..... یا این که بگید بابا عجب خولیه این، هنوز پونزدهم خردادنشده میگه امروز پونزدهمه.............صبر کنید براتون توضیح میدم.....اولادلیل اینکه میگم پونزدهمه ولی هنوز پونزدهم نشده .....واسه اینکه شاید مثل هر سال پونزدهم خرداد برم مسافرت دیکه پیش پیش میگم امروز پونزدهمه... و چون دوست داشتم خاطرمو به تاریخ خود پونزدهم نوشته باشم که اگه عشقم اینو بخونه یاد اون خاطره بیفته ..... اون اتفاق خیلی عزیز و بیادماندنی که چهار سال پیش تو پونزدهم خرداد برام افتاد که برام مثل یه تولد دوباره بود رو براتون تعریف میکنم........... البته قصد دارم که داستان زندگیمو که خیلی پر حادثه است رو کلا براتون بنویسم.....ولی تو هرپست یه قمستی از زندگیمو میگم و امروز خاطره ................. (خاطره اولین روزی که عاشق شدم ...وتولد دوباره یافتم .... )

   بیاد روز15/3/1348

فصل تابستون بود.چهار سال پیش چهاردهم خرداد هشتاد و چهار بود با فامیلای پدریم کاروانی مسافرت رفته بودیم زیارت امام زاده ...........در یاسوج .. یکی دو سالی می شد که با خونواده اون قوم وخویش تر شده بودیم  ... صبح که سوار مینی بوس شدیم به طور اتفاقی کنار اون نشستم .صندلی آخربودیم هنوز نیم ساعت از حرکتمون نگذشته بود که  با هم صمیمی تر شدیم و شروع کردیم به صحبت کردن با هم.توی راه خیلی شلوغ بازی دراوردیم نایلون رو پراز هوا میکردیم و اونو تو ماشین ول میکردیم و با بقیه بچه ها جیغ و داد راه میانداختیم... دست آخر هم باد نایلونه رو از پنجره آقای راننده بیرون میبرد وآقای راننده بود که از دست ما عصبانی میشد البته حقم داشت توی اون راههای پر پیچو خم باید حواسش رو خیلی جمع میکرد ولی ما چیکارا میکردیم... خلاصه اینکه من واون خیلی با هم صمیمی شده بودیم ولی حد وفاصل خودمون را رعایت میکردیم  ...تا موقعی که به مقصد رسیدیم هر جایی که میرفتیم با هم بودیم ... گردش، کنار آب ، کوه و حتی روی دیوار اتاقای اونجا خاطره نوشتیم ..... شب دور هم جمع میشدیم و ترانه میخوندیم. همون شب قرار گذاشتیم که فرداهمه با هم بریم کوه .......

عصر روز پونزدهم  رسید و طبق قرار شب قبل میخواستیم بریم کوه ....ولی چون از صبح منو اون تنها میرفتیم گردش وتفریح بقیه بچه ها خودشن رفتن کوه و مارو جاگذاشتن.ما هم خودمون با یکی از خانوما که دوست داشت باهامون بیاد رفتیم کوه ... ساعت حدود 5:5 یا 6 بود که حرکت کردیم  چون او باهمه خیلی خوش برخورده حتی بااون خانومه که از همسایشون  بود خیلی باهاش صمیمی شدو همه با هم بگو بخند میکردیم تقریبا به ارتفاع زیاد رسیده بودیم . هیچ کدوممون تا حالا کوهنوردی نکرده بودیم و کفشامون هم مناسب نبود برامون سخت بود که بالاتر بریم ولی  من و اون دوست داشتیم بریم و تصمیم گرفتیم که بریم  ...چند بار تو راه لیز خوردیم و ترسیدیم  ولی بازم رفتیم  اون خانوم نیمه راه ول کرد و ایستاد تا ما بریم بالا و برگردیم و ما بالا تر رفتیم ... تا جایی که دیگه پاهام توان رفتن نداشت . دیگه نمیتونستم راه برم  بنا براین اون به من گفت : دستتو بده به من ...و اوبرای اولین باردستمو گرفت تا به من کمک کنه ... دستاش گرمی خاصی داشت ... همون لحظه که دستم گرفت تموم بدنم گر گرفت برای یه لحظه کوتاه یه جور خاص نگاهمون به هم گره خوردو ناگهان برای لحظه ای با تردید دستامو ول کرد و باز گرفت... نمیدونم چی شد... مثل اینکه تو دلمو آتیش زده باشند ...حالت خاصی داشتم که هیچوقت تجربه نکرده بودم....  آتشی تو دلم به پا شد که هنوز  بعد از 4 سال خاموش نشده.... آره فهمیدم که آتش عشق بود .... عشق ... نمیدونم چه طور رفتم بالا چهطور اومدیم پایین .... کاملا گیج شده بودم...ذهنم کلافه شده بود.. دایم اون لحظه ای روکه به هم خیره شده بودیم تو ذهنم می اومد ... چیزی که در نگاهش برق میزد ....نمیدونم خوشحال بودم با ناراحت ... این صحنه دوباره موقع خداحافظی روزی که مسافرتمون به پایان رسید و از ماشین پیاده شدیم تکرار شد و دلم بیشتر از پیش سوخت.فقط میدونم بعد از اون لحظه عوض شدم..............................................................

مدتها گذشت و دیگه اون سورینای شاداب و سرحال نبودم .... خیلی غمگین و گوشه گیر شده بودم .دائم به یاد او بودم هرلحظه و هر دم  ..... آره من خیلی ساده عاشقش شده بودم ...شبهام همش شد گریه و افسوس .. تنهای تنها شدم با غم و غصه هام... دائم گریه میکردم و بیاد اون روز می افتادم ... لحظه ای که با چشمان سیاش به من خیره شد و......دیگه هر وقت میدیدمش نمیتونستم نگاش کنم یا خیلی زود سرمو پایین میگرفتم هنوز هم همین طور. زبونم بند می اومدو تپش قلبم شدید تر میشد...اونقدر بهش علاقه پیدا کرده بودم که دیکه چشمام به جز اون هیچ کسو نمیدید، حتی اون کسی که مدعی بود منو عاشقانه دوست داره ...تو دلم فقط و فقط او بود وبس ...و هرروز به انتظار روزی که به او بگویم دوستت دارم روز هایم را میگذراندم ... مثل همه ی عاشقا شده بودم یه تنها وبیکس عشقمو فریاد میزدم اما انگار تو سکوت بود هیچکس صدامو نمی شنید هیچکس از دل زارم خبر نداشت... دیگه خیلی کم اونو میدیدم. دیگه باور کردم تو نگاهش هیچی نبود جز اینکه منو عاشق کنه و بره.............. تا اینکه ماه مهر  رسید من اون موقع اول دبیرستان بودم . توی راه مدرسه اونو زیاد میدیدم اما به من اعتنایی نداشت پیش خودم میگفتم لابد کسی رو دوست داره که همیشه به دیدنش میاد . به یکی از دخترای فامیلشون شک کرده بودم . حتما اونو دوست داره خوش به حال اون دختر ..... این فکرا رو میکردم و بی اختیار گریه ام میگرفت و به یاد گذشته ها می افتادم.....ای کاش همون موقع  بهش میگفتم که با دلم چی کردی و رفتی....میگفتم که دوستت دارم...........دیگه تمرین میکردم که فراموشش کنم و هر وقت میبینمش گریه نکنم  تا اون نفهمه که با من چیکار کرده ... به این رسیدم که عشق یه طرفه جز تباهی چیزی برام نداره . اما نمیشد هروقت می دیدمش بغض گلومو میگرفت و ............................ روزها و ماه ها گذشت .ودوباره قرار شد پونزدهم خرداد بریم مسافرت همون جایی که سال پیش رفتیم و من مضطرب شدم ...برم یا نرم..... اگر او هم بیاید .... چه طور تحمل کنم او را با دختر مورد علاقه اش.....مثل یه بادکنک بین زمین وآسمون معلق بودم..... چیکار کنم؟..........................................................

روز مسافرت رسید و من هم به اجبار خانواده رفتم. اما این بار توی یه ماشین نبودیم. هنوزم دوست داشتم .. کاش در کنارم بود .خاطراتش به یادم اومد و ............از لحظه ای که توی ماشین نشستم با هیچ کس حرف نزدم .بدجور دلم گرفته بود..................  به مقصد رسیدیم جایی که ذره ذره آن منو به یاد او می انداخت . از ماشین که پیاده شدم اونو دیدم دلم خون شد، ولی چکار به جز سوختن و ساختن . به رسم ادب جلو رفتم و از همه سلام واحوال پرسی کردم.....  از چهره های خندون همه معلوم بود که حسابی به همه خوش گذشته بود ... وقتی از من پرسیدند توی راه چطور بود ؟ من با دنیایی از غم نیم نگاهی به او انداختم آه خدای من، او هم مرا تماشا میکرد . دوباره در دلم به درد آمد .سرمو پایین انداختم و گفتم : نه اصلا خوب نبود . هیچی مثل پارسال نمیشه .............. تا این حرفو زدم اونم یهو گفت : موافقم پارسال بیشتر خوش گذشت . وقتی نظر اونو شنیدم از ته قلبم خوشحال شدم. احساس کردم هنوزم با هم توافق داریم........ و این خیلی خوبه........................................چند ساعت گذشت و هنوز اثر شادی در من بود. امسال که خانواده خاله ام با ما همراه بودن واز اونجایی که با خانواده او ناسازگاری دارند مانع از گشتن من با خانواده اون شدند  ولی خوشبختانه اونا عصر همون روز کاری براشون پیش اومد و رفتند ... شب بود تنها بودم با تردید به اتاق خانواده اونا رفتم ....  همه بچه هادورهم جمع بودند و آمدن من خوشحال شدند و اون به من گفت : بیا تو چه عجب یادی از ما کردی ...دلم یه جوری شده بود .سرمو پایین انداختم وگفتم :معذرت میخوام یه ذره گرفتار بودم. تودلم گفتم : وقتی خاله ام اینا با ما میان مسافرت نمیذارن که من با شماها بگردم اینو که میدونین.... کنار بقیه نشستم و گفتگو در مورد موضوعای مختلف میکردیم هر از چندگاهی به او نگاهی میکردم. انگار او هم منو نگاه میکرد ...اما چرا اون که یکی دیگه رو میخواست .....................بااصرار زیاد اونا برای شام پیش اونا موندم بعد از شام تصمیم گرفتیم که فوتبال بازی کنیم شب پیش مسابقه جام جهانی آلمان و فرانسه بود منو اون که خیلی اتفاقی طرفدار آلمان بودیم از اینکه باخته بود خیلی ناراحت بودیم و باعث شد که یه بار دیگه مسابقه المان فرانسه روتکرار کنیم...... اون منو به عنوان یارش انتخاب کردو اون دختری که فکر میکردم دوسش داره جز تیم فرانسه شد.... توی اوج خوشحالی بودم ... خدایا یعنی من اشتباه فکر میکردم ..کم کم داشت باورم میشد اون دخترو به عنوان یه خواهر دوست داشته آخه نسبت فامیلی نزدیک هم با هم داشتن....................بعد از اینکه او منو به عنوان یارش انتخاب کرد دختر عموهای او سر به سرم میذاشن... البته از همون سال پیش سر به سرم میذاشتن اما من به خاطر همین موضوع که فکر میکردم به حرفای اونا اعتنایی نمیکردم . ......... تا حالا دیگه کم کم رابطمون باز مثل سابق صمیمی شد باز همون سورینای شاد شدم ... دیگه هر جا باهم میرفتیم دخترا به من تیکه میپروندن.... تقریبا همه بچه ها فهمیده بودن که ما یه جورایی به هم علاقه داریم ........................صبح بود ساعت حدود 9:5 بود که منو اون خواهرش وپسر عموم واون دختری که تازه فهمیدم دختر مورد علاقشه به کوه رفتیم.و.................

خوب بسه دیگه بقیه اش بمونه واسه پست بعدی............ زیاد شد.


 
comment نظرات ()