عشق و حسرت

کارم از گریه گذشته
نویسنده : نادیا - ساعت ٧:٤٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٤ تیر ،۱۳۸٧
 

کارم از گریه گذشته

امروزم یکی ازاون روزاست.دلم بدجوری هواتوکرده.هوای حرفای امیدوارکننده ات حرفایی که میدونم حتی خودتم قبولشون نداری ولی واسه اینکه منوامیدوارم کنی و منوغمگین نبینی بهم میگفتی.امروزم یکی ازاون روزاست که دلم هوای درددل کردن باتورو داره.آخه گلم من اینجا خیلی تنهام.جایی که ذره ذره حرفای مردمش منوعذاب میدن.منوازتودور میکنن....... توکجایی گلم...؟کجایی که ببینی من میون این همه آدم بی احساس از احساسم میگم،ولی هیچکس درکم نمیکنه .امروزفهمیدم که خیلی بیشترازقبل دوستت دارم..................خدایاچراعاشقمون کردی وقتی میخواستی ماروبهم نرسونی؟ ....چراهمه میگن خداعاشقارو خیلی بیشتر دوست داره وبهشون کمک میکنه...پس کو کمک؟،کو اون خدایی که میگفتین به عاشقا کمک میکنه؟ .........قلبمون شکست میون این همه بی مروتی این زمونه...خدایا:یادته چندسال پیش بایه قلب پاک بهت روآوردم و گفتم:خدایا وقتی عاشقا رومی بینم دلم میسوزه،ازعاقبت عشق بی سرانجامشون....ازاینکه ذره ذره آب میشن وهیچ کس نمیتونه درکشون کنه..........گفتم خدایا هیچوقت عاشقم نکن که عاقبتم این بشه که تو این زمونه بی حیا ،بی صدابشکنم و. ..........اماخدایا هنوز مدت زیادی نگذشته بودکه منوعاشق کردی انگار که هیچ یک ازحرفامو نشنیده باشی، من عاشق شدم عاشق کسی که ازهمون روزاول میدونستم عشقم رنگ جدایی داره عاشق کسی شدم که خیلی قبل تراز من عاشق شده بود،آره اونم عاشق من شده بود ولی اونم ازترس این زمونه بی وفا سکوت کرد....... وسکوت کردیم و هیچ نگفتیم سه سال گذشت وعشق ما بهم بیشتر وبیشتر شد... یادته خدایا باگریه التماست کردم که حالا که عاشقم کردی نذاراون بفهمه که من دوسش دارم آخه نمیخوام بیشتر ازاین بهم دل ببندیم ولحظه جدایی برامون......... اما خدایا بازم حرفامو نشنیدی بازم نشنیدی و...اون یه روزاومد وازعشقش به من گفت.گفت من میدونم توهم عاشقی این چشما هیچوقت نمیتونن عشق روپنهون کنن...آخه عشق رسواییه....خدایااون روزبدجورشکستم اونقدرکه دیگه هیچوقت بهت رو نیاوردم.خدایا منو ببخش...اماازاون روز دیگه حتی لحظه ای بهت رونکردم دیگه مطمئن شدم که به من نگاه نمیکنی و حرفامو نمی شنوی...........زندگیم توعشق اون غرق شد.عشقی که هر دومون خوب میدونستیم جدایی آخرراهشه ..... .هروز به امید یه اتفاق خوش،یه نشونه ی خوب،زندگی کردیم.اما جداازهم،بی خبرازهم موندیم...واسه اینکه به گناهی مرتکب نشیم وازمارو برنگردونی...به امیداینکه شایدخدایا،یه نگاهی به مابندازی وببینی که چه عشق پاکی داریم،ببینی که حرمت خودمون رو ،حرمت عشق پاکمون روتوی اوج ناامیدی هم نگه داشتیم.اما دریغ ازیه نگاه،ازیه لحظه خوشی،ازیه نشونه از طرف تو خدایا ............... دیگه خدایا :ازهمه ناامیدم،ازتو،ازاین زمونه،از خودموازهمه آدمایی که میگن صبرکن ،صبرکن ،صبر کن.خسته شدم .......... آخه چقدر؟؟؟؟؟ مگه دل عاشق سنگ صبوره....

 

مااگه بخواهیم بهم برسیم باید چه کسی رو ببینیم؟


 
comment نظرات ()