عشق و حسرت

خاطره با هم بودن
نویسنده : نادیا - ساعت ٥:٠۸ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٥ خرداد ،۱۳۸٧
 

تا صادقانه به او عشق بورزم .

تقدیم به اونی که میدونم ازم دلگیره .ولی من هنوز همون جوری دوستش دارم  گل من . . ...یه دنیا معذرت منو پذیرا باش .  تقدیم به تو گل من .م. با دنیایی از عشق

-----------------------------   

من نمیدونم چه طور شد ، من چه جوری دل سپردم

من فقط دیدم که چشمات ، پر بارونه و خواهش

عاشقونه منو برده ، تا ته حس نوازش

سورینا .ن. تقدیم به عزیزتینم که ازم دلخوره  محمد

----------------------------

میدونم کشور آلمانو دوست داری پس به زبون آلمانی بهت میگم :

Ich Liebe dich .M.

دوستت دارم .م.

سورینا  .ن. تقدیم به گلم . محمد

-----------------------

دوستای گلم نظراتونو به ایمیل من بفرستید .... تورو خدا نظر بدین.

  حرفایی رو که نتونستید به عشقتون بزنید برای من بفرستید من توی ایمیلم براش مینویسم  .

nadyamohally@gmail.com ایمیل من :   

nadya111000.persianblog.ir:  وبلاگ من

حرفایی که چهارسال توی سکوت ماند .چهارسال به انتظار ماند .چهارسال مهر سکوت برزبان خود زدموهیچ نگفتم ... اما گلم میدانستم که روزی طاقتم به سر می آید و..... چهار سال در حسرت تو ماندم تامدتی پی دریافتم که تو هم همانند من عاشقی . ببخش نمیگویم عاشقی، میگویم گرفتاری ،گرفتار دوست داشتن زیرا که فهمیدم دوست داشتن از عشق برتر است .... پس از چهار سال انتظار در جاده عشق تو بالاخره آمدی... آمدی دل مرا در عشقت سوزاندی... و چه زیبا به من گفتی که دوستت دارم ومرا به اوج خوشبختی بردی .هرچند که در آن لحظه که باید میگفتم دوستت دارم نگفتم یعنی نتوانستم ..... ومن حالا به تو گلم میگویم که عاشقانه دوستت داشتم و دارم و خواهم داشت... حتی اگر دنیا هم جلویم بیاستد .من تورا میخواهممممممم 

به امیدی که حرفامو بخونی. حرفامو اینجا نوشتم بیا عزیزم بیا که دل بی تو آرزوی مرگ دارد ورویایش مرگ است ................ از من دلگیر نباش ........ مهربانم.

نظر بدین دوستای عزیز واسه این دل تنگم

تقدیم به ..م.. از طرف سورینا .ن.

لحظه های تلخ انتظار برای رسیدن پیامی از تو ....

گل من... دل غم زده ی من، هوای پرواز کردن توی آسمون چشاتو داره ..... دلم میخواد پرواز کنم و برسم به تو ای عشق من .... رسیدن به تو ای گل معطر من ...رسیدن و دیدن همه عاشقای دلشکسته مثل منو تو...دلم میخواد پرواز کنمو پروانه هایی که بال هاشون رو در آتش شعله شمع سو ختن رو تماشا کنم و.... ولی چاره چیه؟..... جز اینکه عکس تو را در رویاهام بکشم و به یاد خاطره های شیرین اون روزها بیافتم به یاد چهره ی زیبا و لب خندان تو...و حسرت روزهای با تو بودن رو بکشم... ای کاش به دل پاک و مهربونت برسم...ای کاش تو رو ببینم تو این روزای تلخ ...ای کاش حتی برای یک ثانیه ببینمت عشق قشنگم و دل برای لحظه ای از غصه رها شود........چرا نیستی ؟ چرا ؟چرا از چشمان عاشقم عشق را نمی یابی.. دل پر تب وتابم را آرام نمیکنی....نکند بعد این همه انتظار دیگر مرا نمیخواهی...ای کاش به تو برسم... و آنگاه آنقدرقدرتمند میشوم که همه ی دستهایی که از هم جدا مانده اندرا به هم می رسانم تا دیگر هیچ عاشقی مثل من از درد آرزوی مرگ نکند ودیگر هیچ عاشقی در این دنیا نباشد که بادلی شکسته به انتظار عشق خود ننشیند....با اینکه میداند...........................

اما چه کنم که تو نمی آیی به دیدارم....گل من آنقدر دلم برایت تنگ شده که حتی خاطرات با هم بودنمان هم دردم را دوا نمیکند ...آنقدردلم برای آن لحظه هایی که بی صبرانه انتظارش را میکشم و به امید آن زنده ام تنگ شده که ...دیگر طاقت انتظار ندارم . کاسه صبرم چندین سال است که لبریز شده ،ولی تو هنوز ....ای کاش بدانی  که من بی تو هیچ هدفی ندارم ... از وقتی که تو به سرنوشتم پا گذاشتی تو شدی هدف زیبای زندگی ام و بدون تو هیچم هیچ....

دلم تنگ شده برای اون خندیدنات ، واسه اون شیرین زبونیات ، واسه اون اذیت کردنات ... واسه همه ی کارات دلم تنگ شده...کاش بدونی من بدون تو با هیچ کس دم ساز نمی شم...بدون تو میشم یه آدم تنهای تنها و بی خبر از خودم ... یه خسته ی دلشکسته ... چه طور برات خستگی هامو بنویسم ...وقتی با توهستم مثل یه آب زلال توی یه چشمه ام اما وقتی تونیستی مثل لجن گندیده ی توی باتلاق تنهایی ام ... من غریب بودم تو این دنیا اما بدون تو غریبتر شدم.... تو ای آشنای قدیمی قلب خسته ام ای کاش به دیدنم بیایی و باز هم همان آشنای دیرینه ی قلبم بشی که الان دیگه چهار ساله که تو قلبم خونه کردی و........

توی این چهار سال من روزامو بدون اینکه زندگی کرده باشم گذروندم ، بی هدف، تنها، بی تو ....توی تمام این مدت فقط لحظه های با تو بودن و تو رو دیدن برام شده زندگی ، شده لحظه های مثبت زندگی من وبقیه روزها پوچ وخالی.. اگه تو نباشی ... برام چه فرقی میکنه که خورشید میتابه یا نه ... چون بدون تو روح من همیشه سرد و یخ زده است... چه فرقی میکنه که زنده باشم یا مرده .. چون بدون تو یه مرده به حساب می ایم...مرده ای که فقط با دستای گرمو مهربونت زنده میشم ... بدون تو حتی نمیخوام یه لحظه زنده باشم تا بدونی تو .م. تمام زندگی منی ...

کاشکی جوابموبدی .... حداقل بگو که نوشته هاتو خوندم ... تا خوشحال باشم از این که نوشته هامو که برای تو نوشتم خوندی........کاش که با قلب دریایی ات مرا ببخشی................

 

گل من اینو بدون که هیچ وقت کسی جای تو رو توی قلبم نمی گیره ،هیچ وقت ... دل من اونقدر بزرگ نیست که  هر دقیقه عاشق یکی بشم.

من همیشه وهمیشه عاشق تو بودم وهستم ....

فکر میکردم عشقمو از تو چشمام خوندی ولی.............

---------------------------------

کاشکی تو نگاه آخرعشقو تو چشام میخوندی

تو چی کردی با دل من عشقمو انگار ندیدی

قلب تو انگاری نشنید التماس اون چشامو

تو چی کردی با دل من ندیدی غم نگامو

 

----------------------

تورا گم کرده ام امروز ...وحالا لحظه های من ..گرفتار سکوتی سرد

وسنگینند..وچشمانم...که تا دیروز به عشقت می درخشیدند ...نمی دانی چه

غمگینند ..چراغ روشن شب بود ..برایم چشم های تو.. نمی دانم چه خواهد شد....پر از

دلشوره ام... بی تاب ودلگیرم.....کجا ماندی که من بی تو هزاران بار،در هر لحظه می میرم

از طرف یه عاشق کوچولوسورینا.ن.واسه یه عشق بزرگ  .محمد.

---------------------------

نظر بدید دوستای عزیز ایمیل من : nadyamohally@gmail.com

تشریف بیارین.... خوشحال میشم

 

 

یه نظر کوچولو واسه این دل عاشق من .خواهشا یادتون نرههههههههههههههههه.....

 

تقدیم به اونی که بعد از خاطره اون مسافرت عاشقانه عاشقش شدم تقدیم به.م. از طرف سورینا به محمد

.. طلوع عشق:          بیاد اولین مسافرتی که..............

گل من ... یادته اون روز ... توی مسافرت ...چهار سال پیش بودیادته؟... توی یکی از روزای عمرم، یه روز خیلی خوب برای من فرارسید ...روزی که من ناخودآگاه وبی خبر به درد عشق مبتلا شدم.... دردی که تا اون موقع مبتلا نشده بودم... حسی نو.. حسی تازه .... مدت زیادی از عشق من درسکوت و تنهایی وحسرت گذشت ...دوسال گذشت تا که فهمیدم تو هم عاشقی ولی مهر سکوت برلبت زدی وفقط به دیدن من از فاصله دور قانع شدی ... تونمی دونستی که من توروهمیشه سرراهم میدیدم...دو سال تمام ،دوسال بیشتر صبحها می اومدی رو بروی خونه مون تا منو از دور ببینی ... از همون موقع فهمیدم که دل تو هم مبتلا شده به عشق ... چه زیبا بود اون روزا... دوری و دوستی.... اما بعد از دوسال لب به سخن باز کردی و اعتراف کردی که عاشقی. ولی ای کاش به همون دیدارها اکتفا میکردی ....پا پیش نمی گذاشتی و..... من نا امیداززندگی،نا امیداز به هم رسیدنمون ،نا امیدازعبورکردن این همه راه های پر مانع بودم.جواب تو رو رد کردم . ولی تو فهمیده بودی که تو قلبم فقط تو بودی ، فهمیده بودی که عاشقم.باز هم اومدی ......و این بارترسیدم که تورو از دست بدم ترسی همه ی وجودمو گرفت... نگران شدم از اینکه نکنه من تو رو تویی که با تمام وجود پرستیدمت رو از دست بدم .... و اونجا بود که تصمیم گرفتم خیلی صادقانه از  خودم وگذشته ام برای تو بنویسم و برایت بفرستم ................. 

سهم من از عشق تو ای گل من.م. دلبستگی و وابستگی. عادت و اسارت شده ... گل من .م.از گذشته ام برای تو نوشتم ، نوشتم که پشیمانم ولی توهنوزمرا در انتظار بی جوابی جاگذاشته ای ..............

 ای کاش بدونی که توی این سکوت شبانگاهی در انتظار بودن ، در غم توبودن و چشمانی پر از اشک و حسرت ودلی پر از درد چقدر سخته....چقدرسخته!!... دلم برات خیلی تنگ شده.... با این که فقط دو روز از آخرین باری که دیدمت میگذره اما ... اونقدر ناراحت بودی که حتی نیم نگاهی هم به من نکردی ...  با این کارت دلمو بی تاب ترکردی ...میدونم که نوشته هامو خوندی و از من دلگیری اما...........

. چرا درکم نمیکنی ؟چرا منوتوی این انتظار کشنده رها کردی ورفتی بدون اینکه حتی یه نگاهم کنی ..................

کاش بدونی چقدر دلتنگتم ... وقتی بارون میاد، به یادتو با دلی دلتنگ به زیر بارون میرم....تنهای تنها... بدون تو .م.  توکجایی گلم ... تنها به زیر بارون میرم ، میرم که خودمو به دست آبهای روان بدم تا شایداز یاد تو لحظه ای آروم بشم ... اما ... این بارونا،این آبها توروبیشتر به یادم میاره... بیاد اون روزا توی آب یادته ..... دلم بشتر برات تنگ میشه ... گل من چه طور بعد از این همه مدت فراموشت کنم و ازت بگذرم .... تو بگو چه طور ؟ چطور میتونم فراموشت کنم وقتی تو تموم خاطره های شیرین زندگی منی ...  وقتی توتمام زندگی منی ...........

  گل من گوش کن... من اونقدر دوستت دارم که به خاطر تو از آبروم ، از همه چیزم  گذشتم .. خیلی راحت به خاطر تو به همه دروغ گفتم ... اونقدر دوستت دارم که هنوزم نمیتونم وقتی می بینمت توی چشای سیاهت نگاه کنم و بگم گل من .م. دوستت دارم ......... من اونقدر دوستت دارم که چهار ساله وقتی زیباترین لحظه ی سال تحویل میرسه ... تنها خوشحالی من گریه کردن برای رسیدن به توئه ..... تنها همدمای من اشکامو فکرا و رویاهای تو ......من توی دفترم از تو می نویسم از تو.م.از تو که برام معنی زندگی هستی ... از تو که منو خیلی ساده عاشق خودت کردی .... بدون هیچ فاصله ای تورو می نویسم تا که احساس کنم کنارمی .... ولی..... افسوس..................

نظر نظر ... یادتون نره نظر بدید

بر گرفته از وبلاگ دوست گلم سوگلی

تقدیم به عشق گلم از سورینا به محمد                             دل شکسته

چه وسوسه های غلیظی میان من وتو نشسته است ...

چه آوازهای عاشقانه ای که هنوز از گلویم بر نخواسته است ...

چه کلماتی که هنوز نامه نشده و همچنان در سراشیبی انگشتانم جا خوش کرده اند ...

یک روز آنقدر جادو می شوم که خود را در آغوش اقیانوس های فرسوده

می بینم و روز دیگر آنقدر شاعرم که گنجشگهای یتیم در بیت های شعرم لانه

می کنند و روز بعد آنقدر تنها که ...

از خیابان های بی درخت می گذرم و برای پنچره هایی که هنوز بازند غزل

 می خوانم و شعر های دلتنگی ام را روی شیشه های مه گرفته ی اتاقم

 می نویسم در شب های بی چراغ

دستم را به سوی ماه دراز می کنم

چشمهایت را باز کن تا زیباترین نقاشی جهان را ببینم

---------------------------

دوستای گلم شاید منتظر بقیه خاطره من باشید پس برید پایین :راستی دوستان گل معذرت میخوام از اشتباهای تایپی که کردم توی پست قبلی تاریخ خاطرمو  که باید 1384 باشه به اشتباه نوشتم 1348 یک دنیا معذرت .....

قسمت دوم ..................

 ادامه :خاطره اولین روزی که عاشق شدم...وتولدی دوباره یافتم.

ادامه....به اینجا رسیدیمکه من واون وخواهرش وپسرعموی من ودختر مورد علاقش به کوه رفتیم...به جاهای خطرناک کوه که رسیدیم خواهر اون ترسید رفت پایین البته با کمک پسر عموم ... دوباره به راهمون ادامه دادیم وتا جایی که من چند بار لیز خردمو اونا کمکم میکردن از همه چیز صحبت میکردیم .... به یه منطقه رسیدیم که نمیشد همه با هم ازش عبور کنیم بنابراین بایددوتا دوتا با هم میرفتیم . من که با تردید میخواستم با پسر عموم برم رفتم که برم کنارپسر عموم که اون با صدایی آرومی کنار گوشم گفت : حالا میخوای بری با اون .وایسا باهم بریم..اون لحظه مثل اینکه به پام قفل زده باشن از حرکت ایستادم ...یه چیزی تو قلبم منو وادار کرد که کنارش بیاستم. نمیدونم چطورتوصیف کنم اما در اون لحظه دوست داشتم فریاد بزنم وبهش بگم که عاشقانه دوستت دارم ... خیلی خیلی خوشحال بودم حسی عجیب .......... وای خدایا اون به من گفت وایسا با هم بریم..ایستادم کنار اونوبا هم رفتیم بالا حرف خاصی بینمون رد وبدل نشد اما همین که کنارش بودم واز من این درخواستو کرد برام بهترین لحظه بود ....هیچ وقت فراموش نمیکنم اون لحظه هارو ....توی راه با اونوپسر عموم شوخی میکردم ...خنده های اومنو دیوونه میکرد نگاهاش  وای خدایا؟؟؟ با شوق و قدرت تمام نشدنی تا نوک قله رفتیم و بعد از کمی استراحت پایین اومدیم اما من حتی برای ثانیه ای احساس خستگی نکردم با اینکه اون لحظه هم نتونستم از احساسم برای اون بگم اما دیگه مطمئن شدم اون فهمیده که من دوستش دارم..... همه جا با هم بودیم ولی هر لحظه که به پایان مسافرت می رسید من ناراحت تر میشدم  وای خدایا اگه امروز تمام بشه دیگه ممکنه اونو تا سال آینده نبینم من چه طور تحمل کنم ........................... غروب شدووقت رفتن وای خدا یعنی من اون از هم جدا میشدیم لحظه خداحافظی فقظ با نگاهی تلخ و پرازاشک از هم خداحافظی کردیم .....................

روزها گذشت و من خیلی کم او را میدیدم ماهی یا دوماهی یکبار آن هم به طور اتفاقی او را میدیدم رابطه خانوادگی هم که به دلایلی تقریبا قطع شده بود ومن بودم که تابستانم را به گریه و حسرت و انتظار دیدار اون به مهر رسوندم .این چند سال توی ماه مهر روز تولدش خودم تنهایی با غم وغصه برش تولد میگرفتم ......... با اینکه خانواده ام مخالف رشته نقاشی بودن اما من با اصرار زیادتوی این رشته تحصیل کردم با اینکه رشته مورد علاقه ام بود اما بدون دیدن او هیچ شوقی به زندگی نداشتم گاهی اوقات توی مدرسه از سر دلتنگی میزدم زیرگریه که دوستام سوال پیچم میکردند که چته سورینا ؟؟؟؟؟ باز هم همون فکرای لعنتی نکنه اون منو دوست نداره و فقط برای سرگرمی بامن میگشت خدایا....  چند ماهی گذشت شاید آذر ماه بود که چند بار اونو تو راه مدرسه دیدم اوایل فکر میکردم اتفاقی به اینجا اومده اما نه اون دیگه تقریبا هر روز می اومد خدایا دلم میخواست پرواز کنم ازخوشحالی یعنی هنوز منو دوست داره .......... تقریبا هرروز موقع پیاده شدنم از سرویس میدیدمش .... از سر شوق دیدن اون به درسم هم علاقه پیدا کردم به طوری که یهو شدم شاگرد ممتاز کلاس با معدل نوزده و .... نمیدنم کمک خدابود یا یه اتفاق توی این مدت هم روابط خانوادهامون یه ذره با هم بهتر شدند  تا جایی که مادر اون وزن عموم و مادر من با هم به مشهد رفتند من از این بابت خیلی شدید خوشخال بودم اون هم همین طور باهاش صحبت نمیکردم اما ازاین که هرصبح روبه روی خونمون می ایستاد ومن هم که می ایستادم منتظر سرویس اون نمیدونست که من همیشه اونو پشت دیوار میدیم اما اون 7.8 روزی که مامان اینا مشهد بودن برای من و اون بهترین روزها بود با اینکه فقط همدیگه رو از دور تماشا میکردیم اما حال و هوای عاشقی توی سکوت هم حرفامونو به هم میرسوند... دیگه مطمئن مطمئن بودم که ما همدیگه رو دوست داریم اما چه طور با هم حرف بزنیم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟   متاسفانه خرداداون سال(1386) که یه حال هوای خاص داشت (عشق واقعی من واون) به خاطر امتحانای منو بقیه بچه ها که زیاد بود نتونستیم به مسافرت بریم .....هیچوقت دلم نمیخواست تابستون برسه چون دوباره از هم دور میشدیم اما چه کنیم........................... تابستون اون سال دیگه غصه نداشتم چون دیگه مطمئن بودم اونم منو دوست داره ولی خوب ندیدن اون هم سخت بود اما از این بابت ناراحت بودم که به خاطر خانواده هامون ما به هم نمیرسیم ولی صبر میکنم تا....................................

مرداد ماه بود که خواهرم به خواستگارش جواب مثبت داد و برای جشنی که  قرار بود بگیریم خانواده اونا هم دعوت بودند .خدایا جشن اون شب بهترین جشن توی عمرم بود.چون او هم مثل من میرقصید برای خانواده اش هم تعجب بود چون اواصلا اهل رقص نبود وحالا از لحظه ای که اومدتا آخر شب می رقصیدو من بودم که سراپا خوشحالی... هزار بار بیشتر هم فیلم جشن را نگاه کددم هر وقت دلم براش تنگ میشد اون فیلم رو نگاه میکردموبیاد اون شب می افتادم ........ روز ها گذشتو باز هم مهر ماه اومدو باز هم اونودرراه مدرسه میدیم تا اینکه 3 آبان ماه پنج شنبه بود و منتظر سرویس دم در مدرسه ایستاده بودم که دختر عمویش رو که توی مدرسه کناری مدرسه ما درس میخوند منو دید و با حالتی که انگار مدت زیادی منتظر من بود به طرفم اومد و بعد از سلام واحوال پرسی شماره موبایلش رو به من داد وگفت که هر وقت تنها بودی باهام یه تماس بگیر خیلی وقته که کارت دارم و میخوام یه چیزی رو بهت بگم.من دوروزبعد یعنی روز شنبه 5 آبان تونستم برای اون زنگ بزنم واون به من گفت که.........................

خوب دوستای گلم بقیه داستان توی پست بعدی..............                   

نظر یادتون نره عزیزان من نظر بدید. منو اذیت نکنین

در حسرت دیدار تو آواره شـــــــــــدم (م)

تقدیم به عشق قشنگم (م)                                             شعر عشق  

عـشـــــــق تــــــــــــــو

بر گل به اشتیاق تو شبنم گذاشتند

در کوچه های عاشق دل غم گذاشتند

تو مثل یاس پاک و سپید و مقدسی

نام مرا به عشق توهادی گذاشتند

رز عـــــــشــــق

بـــیــا بـــا افــق مهربانی کنــــیــم

غـــــــم پـــــــــونه را آسمانی کنیم

بــــــیـــــــا تــــــــوی نقاشی قلبمان

رز عشـــــــــق را ارغوانی کنـــــیم

مــــشــرق عـــشــق

در مشرق عشق دشت خورشید تویی

در باغ نگاه یاس امید تــــــــــــــویی

در بین هــــــــزار پونـه آن کس که مرا

چون روح نسیم زود فهمید تـــــــــــویی

از طرف عاشق قدیمی و خستگی ناپذیرتو .م.   فدای نگاهت سورینا

تقدیم به تو . که عزیزترینمی  گلم

تقدیم به تو
زندگی را با تو می خواهم

خنده های بی ریا را بر لبان گرم تو من دوست دارم ...

زندگی را با تو می خواهم

زندگی بی تو سراسر درد و اندوه است

زندگی را با تو می خواهم

جز تو هرگز با کسی از عشق ، از امید، از فردا نخواهم گفت

زندگی را با تو می خواهم

با تو می خندم ، با تو می گریم ، آه آری با تو می میرم !...

دوستای عزیز و مهربونم نظر بدید دیگه ؟

ایمیل من  :    nadyamohally@gmail.com

تشریف بیارین.... خوشحال میشم

منتظر نظرای شما ها هستم


 
comment نظرات ()