عشق و حسرت

آشنای دلم
نویسنده : نادیا - ساعت ٥:٥٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳٠ خرداد ،۱۳۸٧
 

تقدیم به یگانه ام .م. از طرف سورینا

عاشق چشم های زیبایت شدم

                         خواستم چشم ببندم، دیدم که رسوایت شدم............م.

دیوانه ی حرفهای نابت شدم

                        خواستم گوش ببندم ،دیدم که شیدایت شدم................م.

مبتلای دل عاشقت شدم

                         خواستم دل نبندم ،دیدم که بیمارت شدم...........م.

شعر:از سیاوش م

نظر یادت نره دوست گل  

تقدیم به اونی که دوسش دارم .م.

* تو آبروی عشقی *

ای خالق هر قصه ی من این منواین تو  

بر ساز دلم دخمه بزن این منو این تو

هر لحظه جدا ازتو برام ماهی و سالی

با هرنفسم داد میزنم جای تو خالی

منم عاشق نازتو کشیدن

به خاطرتوازهمه بریدم،تنها تورو دیدن

منم عاشق انتظارکشیدن

صدای پاتوازکوچه شنیدن،تنها تورو دیدن

تو اون ابربلندی که دستات،شفای شوره زاره

تو اون ساحل دوری که هرموج به توسجده بیاره

تو فصل سبزعشقی که هرگل بهاروازتو داره

اگه نوازش تو نباشه گل گلخونه خاره

تو آخرین کلامی که شاعر،توهرغزل میاره

بدون تو خداهم توشعراش دیگه غزل نداره

بمون که شوکت عشق بمونه،چه قصه گوی عشقی

نگو که حرمت عشق شکسته،تو آبروی عشقی

منم عاشق نازتو کشیدن

به خاطرتوازهمه بریدم،تنها تورو دیدن

منم عاشق انتظارکشیدن

صدای پاتوازکوچه شنیدن،تنها تورو دیدن

****

تقدیم با عشق به محمد عزیزم                        * با من بگو از عشق *

 

هر روز عاشقانه درکنارتم ای عشقم

چون نسیم دربستر گلستان

با من بگواز عشق،ای آخرین معشوق

که برای رسوایی دنبال بهونم

بابوسه ای آروم خوابم رو دزدیدی

توشدی تعبیر رویای شبونم

من تو نگاه تو دنیامو میبینم

فردای شیرینم محمد من

چشمای تو افسانه نیست،که تموم خوابو خیالم بود

تقدیر من عشق تو شد،که همیشه فکر محالم بود

شبهاب تنهاییم همرنگ موهاته

آغوشتو وا کن،ای شاه مهتابیم

دلواپسی هامو باخنده ای کم کن

که تویی پایان تردیدوبی تابیم

من تو نگاه تو دنیامو میبینم

فردای شیرینم محمد من

چشمای تو افسانه نیست،که تموم خوابو خیالم بود

تقدیر من عشق تو شد،که همیشه فکر محالم بود

 

من که هرچی نگاه میکنم نظر ندادین آخه چرا منو اذیت میکنین؟

تورو به جون عشقتون نظر بدین دیگه....

**

 گل من: آرام باش ،توکل کن،تفکر کن،آستین ها را بالا بزن آنگاه دستان خداوند را میبینی که زودتر از تو دست به کار شده اند...

 

تو که خوشگل و شهره عالمی ،عالمی، عالمی .م.
تو که حس قشنگ حالمی ،حالمی ،حالمی .م.
نرو عشق تو با این آرزو ،آرزو ،آرزو .م.
تو که معجزه بخش خیالمی .م.
واسه ما بزار خندت گل کنه .م.
بزار دل واسه عشقت هول کنه .م.
که دلم به خیالت پر پر .م.
به امید و هوس سر میبره .م.

  خسیس جون: نظر نظر بده حتی یه کوچولو

اگه قسمت من تو بشی چی میشه چی میشه چی میشه؟؟؟

 

اگه دنیا بخواد منو تو تنها بمونیم 

واست میمونم جواب دنیارو میدم

توجه           توجه

یه سوال ضروری :

یه سوال دارم دوستان اگه پسورد ایمیلمو وارد کنم و بگه که بی اعتبار شده یعنی پسوردمو تغییر دادن، یا مشکل دیگه داره؟؟؟

راستی دوستان فعلا به ایمیلم که توی وبلاگم نوشته چیزی نفرستید چیزی نفرستید چون یکی داره منو اذیت میکنه و پسوردم رو تغییرداده با اینکه به کسی هم ندادمش؟؟؟؟ عجب زمونه ای

تورو خدا جواب منو بدهید البته توی این یکی ایمیلم:

nadiamohally@gmail.com

ممنون میشم نظرهم بدید

.....................................................................................

بقیه داستان: خاطره اولین روزی که عاشق شدم...وتولدی دوباره یافتم

قسمت آخر....  روز ابراز عشق . بیاد 17/2/1387

ادامه :به اینجا رسیدیم که من با دختر عمویش تماس گرفتم واون به من گفت که.....حدود یک سال ونیم دوساله که تو رو دوست داره وخیلی وقته که از من خواسته که با تو صحبت کنم ولی من تورو نمیدیدم .... در رابطه با این موضوع هم به هیچکس جز من نگفته چون یه جورایی با من راحت تره تا بقیه  و گفت که بهت بگم منتظرم میمونی تا اون روزی که بتونم  به خواستگاریت بیام ازت میخوام خوب فکر کنم و جوابمو بدی.... وقتی این حرفارو از اون شنیدم هم خوشحال شدم که اون به من ابرازعلاقه کرده وهم ناراحت بودم ازاین که مشکل خانواده های ما مشکلی نیست که به این سادگی ها حل بشه... چند روزی مپل یه مرغ سرکنده بیقرار بودم تا بعد از یکی دو هفته با دختر عموش تماس گرفتم وبا تردیدوناامیدی وترس گفتم که جواب من نه است .

چرا؟ دلیلش چیه؟

- فکر کنم دلیلش رو خودش میدونه ؟

- باشه من بهش میگم

روزها گذشت گاهی پشیمون میشدم و مدام خودم رو سرزنش میکردم که چرا جوابشو رد کردم من که انقدر دوسش داشتم .امابا اینکه جواب رد به داده بودم اون هنوز هم سر راهم می اومد... تا اینکه توی آذر ماه یک نمایشگاه نقاشی برگزار کردیم از روز اول نمایشگاه خداخدا میکردم که اونم بیاد تاروز آخر روز اختتامیه خبری از اون نبود دیگه ناامید شده بودم تا اینکه روز اختتامیه اومد لحظه ای که اومد تنها بود دوری زدوکارها را نگاه کردوخیلی زود بیرون رفت. چرا دروغ از رفتنش ناراحت شدم احساس کردم که دیگه کاری به کارم نداره .ده دقیقه بعد همراه پسر عمویم دوباره وارد شد ومن بودم که داشتم از خوشحالی پر در می آوردم. اما همون لحظه که اونا اومدند چند نفر او اقوام نزدیک ومشترک من واون هم آمدند نزدیک آنها رفتم وبا آنها سلام واحوالپرسی کردوم و در مورد کارهایم توضیح میدادم.تا اینکه اونا رفتندومن اونا رو بدرقه کردم وقتی به سالن برگشتم پسر عمویم واو که هنوز نرفته بودند . پسر عمویم جلویم ایستاد وگفت که کارت دارم. گوشه ای از سالن رفتیم و در مورد او با من صحبت کردوشماره خوش را به من داد که جوابمو و بهش بگم . از شما چه پنهون که خوشحال بودم که هنوزم منو دوست داره اما خیلی میترسیدم از مشکلات آینده و.....

روزها گذشت و نظرمو به پسر عمویم گفتم که مخالفم و او باز هم اصرار کرد که هنوز هم فکر کنم. چند بار همین موضوع تکرار شد و او کوتاه نمی آمد. تا اینکه روزی آمد که مثل اینکه یک نشانه بود. اون روز مادرم ومادراو وتعدادی دیگر به مشهد رفتند مثل سال قبل واین امیدوار کننده بود برای آینده.و توی همون روزا یعنی 17/2/1387 دلمو به دریا زدموبا او تماس گرفتمو از دلم برایش گفتم و با هم عهد بستیم که در مقابل تمام مشکلات بایستیم تا به هم برسیم و از آن روز منو او با اینکه حدوفاصله خود را رعایت میکنیم و برای هم تماس نمیگیریم و با هم قرار دیدار نمیگذاریم و فقط به دیدارهای به طور اتفاقی در سکوت بسنده کردیم . چون معتقدیم اطمینان خانواده نباید از ما کم شود و باید نجیب باشیم ودر خوشی به سر میبریم ولی الان که مدرسه ها تمام شده من خیلی کم اونو میبینم و دلم براش یه ذر. شده اما باید تحمل کرد ..... و هردو تصمیم گرفتیم که امسال واسه کنکور بکوب بخونیم تا قبول بشیم البته من سال آینده کنکور میدم...... من دارم واسه اون دعا میکنم که قبول بشه.......  وای خدا تا چندروز پیش ازعموم شنیدم که اون تصادف کرده منم همون لحظه توی آشپز خونه بودم داشتم آب میخوردم که اینو شنیدم.یهو لیوان آب از دستم افتاد وشکست.نمیدونید چه حالی پیدا کردم. شبش تا صبح ساعت 4 داشتم گریه میکردم. با اینکه عموم گفته بود گه سالمه فقط پاش یه کم ورم کرده .اما دلم راحت نشد تا اینکه فردا عصرش دیدم توی خونه تنهام. باهاش تماس گرفتم همین که گفت الو از شانس بدم مامانم اومد ومجبور شدم با لحنی که انگار با دوستم صحبت میکنم ازش خداحافظی کردمو وگفتم بعدا برات زنگ میزنم. و هنوز نتونستم خبری ازش کسب کنم دلم خیلی نگرانه میترسم.... منتظر یه وقتم که باهاش تماس بگیرم...........

من براتون دعا میکنم....تورو خدا براش دعا کنید .برای هر دومون....

  

دوستان نظر بدید دیگه

---------------------------------------

 

آدرس ایمیل جدیدم .به قبلیه چیزی نفرستید به این بفرستید.

nadiamohally@gmail.com 

اون غیر فعال شده


 
comment نظرات ()